♥♥♥♥♥ بنام یگانه عاشق ♥♥♥♥♥
|
|
|
|
|
برای اونایی که نمیدونند میگم نمیدونم از کجا شروع کنم ، اونقدر حرف توی ذهنم هست که میتونم کتابی بنویسم. ایندفعه نمیخوام شعر بنویسم ، اگه هم میخواستم بنویسم همون قطعه اشعار « فروغ فرخزاد » که توی همه وبلاگهاتون به یادگار گذاشتم . از تصاویر هم خبری نیست ، فقط تصویر خودم را میذارم : این تصویر منه ، انعکاس درون من ! روح به ظاهر صاف و سفید و زنده ، ولی در باطن خسته و فرسوده و بی استفاده توی این چند سال اخیر خیلی Refresh کردم ، هر بار کمی زنده میشد ولی روز به روز بی رنگ تر شد تا اینکه به این شکل در اومد ! یه وقتهایی نظرات دیگران برام مهم میشه خوشحال میشم نظرتون رو درباره تصویرم بهم بگید ! اگه بخوام خلاصه اش کنم ، میگم : من معتادم ! من به ناامیدی خویش معتادم من به تنهایی خود معتادم من به درد خود معتادم ..... احساس میکنم در زندگی گذشته به حق خودم نرسیدم و استعدادهای شکوفا نشده ای دارم که باید کشف میشد ! و اگه شرایط بهتری داشتم ، میتونستم یک بنده خیلی خوب خدا باشم یک فرزند نمونه ای برای والدینم ، و یک فردی مفید برای اجتماع ... یک روانشناس میگفت : اگه جای مشخصی از بدن درد میکنه ، نشانه یک بیماری هست ، ولی وقتی تمام بدن درد میکنه ، جنبه روانی داره نه جسمی. بعضی وقتها سلول به سلول بدنم درد میکنه و فریاد میزنه ، ولی کسی صداهاشو نمی شنوه. خطی که انتخابش کردم بی انتها نیست اگه روی پنجه پاهام بایستم ، میتونم ته خط رو ببینم. آخر این جاده جدایی هست علائم کنار جاده هم اینطور نشون میده ... اگه به آخرش رسیدم ، ترجیح میدم همون ته خط منتظر بشم و در انتظار یک جاده کاملاً بی انتها بمونم ... همه سر دو راهی گیر میکنند من سر N راهی ! دلم میخواست کسی که دوستش دارم کنارم باشه تا مجبور نباشم از خدا بخوام توی خواب ببینمت دلم میخواست هر وقت بهت نیاز داشتم ، بتونم باهات حرف بزنم
قرصهای تنهایی و بی انگیزگی در جانم نفوذ کرده و تبعات روحی و جسمی اون به این راحتی و با چنین رابطه های محدود عاطفی از من دور نمیشه ، روزی بود که همین مقدار دوای دردم بود ، شاید روزی برسه که خیلی دیر بشه و حتی یک عشق کامل و دائمی هم نتونه کمکم کنه ! تجربه عاطفی من محدود به همین محیط و سال جاری بوده ، باور کردنش کمی مشکل هست ، چون پسرها تلکیفشون مشخصه ، یا از اول جوانی دنبال این چیزا هستند و یا ... ولی کمتر پیدا میشه که بعد 24 سالگی تصمیم بگیره یک تجربه عاطفی داشته باشه. به این فکر میکنم که اگه من هم مثل برخی هم سن و سالهای خودم به دنبال دوستیهای خیابانی بودم ، وضعم از این بهتر نمیشد ؟ جوابش نه هست ، نه تنها بهم آرامش نمیداد ، شاید بدتر هم می شد ...
من چی ؟ اگه نتونم خودم پیداش کنم ، باید دو سال دیگه منتظر بمونم ، آخه مادرم بر خلاف روزهای گذشته که شعار میداد و میگفت : اول یکی پیدا کن بعد برو سربازی ... ، ولی امروز میگه: هنوز زوده ( ! ) بذار سربازی که تموم شد ... از عشقی که راحت بدست میاد خوشم نمیاد. (قابل توجه دخترها ، بیشتر پسرها اینطوری هستند ، به شرطی که واقعاً دنبال عشق باشند نه هوس ) پوچ شدن حس خوبی به آدم میده ، البته خود پوچی نه ، نتایجی که به دنبال داره. پوچ شدن یعنی دل کندن از دنیا و همه ظواهر و لذتهاش ، انگار که به لبه یک پرتگاه وحشتناک رسیده باشی ، ولی به موقع نجات دهنده ات را پیدا کنی : خدا ، آرامش دهنده قلبها بعضی ها پاهاشون میلغزه و پرت میشن توی دره من ؟ من در لبه پرتگاه درجا میزنم ، به امید روزی که دستم رو بگیره ... خیلی حرف زدم ، فعلا کافیه. آخر خط خطی های ذهنم را با چند تا جمله خوب تمومش کنم : بی خیال ! دنیا ارزش غصه خوردن نداره (اگه راستش را بخواهید واسه دنیا غصه نمیخورم ، واسه آخرتم نگرانم ...) فردا هم یک روز جدید و خوب خدا هست روزی که میتونه شروع یک تولد دوباره باشه یک Refresh دوباره ، یک تازه سازی و بازسازی مجدد روح و ذهن اینکه این تولد چند ساعت یا روز یا ... طول بکشه مهم نیست ، افکار منفی پَر عاشق عشق باشیم ، نه عاشق شخص گذشته تبدیل میشه به تجربه ای برای آینده ای بهتر اگه گذشته تلخ بوده ، دلیلی نداره حال و آینده هم تلخش کنیم چند تا تنفس عمیق سرشار از اکسیژن ناب جوانی و بعدش : بسم الله الرّحمن الرّحیم ... الهی به امید تو ...
|
||