چند ساعت وقت گذاشتم تا اینها را نوشتم، چند دقیقه وقت بذار برای خوندنش (۶ تصویر )
حرفهای دلم هست ، همونایی که قبلا گفته ام یا شاید نتونستم بگم .
موقع نوشتن یک چشمم می گریست ، چشم دگرم می نگریست :
ثانیه ها !
صبر کنید ، من هم می آیم !
تشنه ام ،
جرعه ای !
روی دیوار نوشته بود :
محبت ، واژه ای چون کیمیا مجهول !
تمام روز را در آئینه گریه میکردم.
بهار ، پنجره ام را
به وهم سبز درختان سپرده بود .

سخن از سرما ست ،
سخن از دل زمستانی من است ،
سخن از شب است و پنجره های بسته ،
سخن از ظلمت غم در امشب و شبهای دگر .
من از کجا میآیم
که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟
من از نهایت شب حرف میزنم ،
از نهایت تاریکی .
اگر به خانهء من آمدی ،
برای من ای مهربان ، چراغ بیاور .
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ،
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است.
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
زمستان است !
من سردم است ،
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد .
من راز فصلها را می دانم .
پشت سر پاییز ،
پیش رو زمستان ،
بهاری نیست !
چقدر آفتاب زمستان تنبل است .

خنده های زورکی ،
اشکهای یواشکی ...
در ازای دلی که دادم ، چیزی نگرفتم
دگرم آرزوی عشقی نيست
بی دلان را چه آرزو باشد ؟
شیشه های پنجره را شسته بودم
مست بودم از باده ،
جامم شکست .
آه از اين دل ،
آه از اين جام اميد ،
عاقبت بشكست و كس رازش نخواند .
مستي از سر پريد، ای همنفس
بار ديگر پر كن اين پيمانه را
تا بپايان آرم اين افسانه را
در کوچه باد می آید ،
عبور باید کرد .
نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد .
آنها ساده لوحی یک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند .
دل آسمان گرفته
چه ابرهای سیاهی
وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن میگیرد ...
من خواب دیده ام
خواب دیده ام که دلم را فروختی ... چند ؟
ارزان نفروش ، دل شکسته گران است !
من خواب شکستن دلم را وقتی که خواب نبودم دیدم !
آخ ....
چقدر روشنی خوبست ،
سجاده ام نور بود ،
مُهرم گرما میبخشید .
همین دیروز بود ،
به ابراهیم اقتدا کردم ،
درون سینه ام کعبه ای ساختم از دل
و طواف کردم .
بر شیطان سنگ زدم
و اشک عشق ریختم
ولی چقدر فاصله است بین این و آن
این چقدر سرد است و آن چقدر گرم بود !
صدای باز و بسته شدن پنجره تنهایی ام به گوش میرسد ،
صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب ،
پر و خالي شدن كاسه غربت از باد .
روح من گم شده است ،
بگذاريد كه تنهايي ام آواز بخواند ...
سکوت چیست بجز حرفهای ناگفته
من از گفتن میمانم ، اما زبان گنجشکان
زبان گنجشکان یعنی : بهار
سکوتم ، فریادی شنیدنی است
چه مشق تلخی !
اینجا زمان چقدر وزن دارد
ثانیه ها چقدر سنگین است
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
«غرور» از فرهنگ لغاتم حذف شد
تا شاید کاسه دلم از محبت لبریز شود

کاش کوه بودی ،
تا وقتی قلبم فریاد میزند : دوستت دارم
انعکاسش دلگرمم میکرد !
در آنجا ، بر فراز قلهء کوه
دو پایم خسته از رنج دویدن
ز دل فریاد کردم کای خداوند
من او را دوست دارم ، دوست دارم
دل من ،
ای دل ديوانه من
كه می سوزی از اين بيگانگی ها
بس كن اين ديوانگی ها
از چه رو بيهوده گريانی
- دوستش دارم، نمی دانی ؟
دل من سرد و افسرده
در قفس تنهایی آرمیده
از منست اين غم كه بر جان منست
ديگر اين خود كرده را تدبير نيست
مثل سکوت میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از ...
نه ، همه از عشق نیست !
پس چه شد نامه، چه شد پيغامش
خوب دانم كه مرا برده ز ياد
زآنكه شيرين شده از من كامش

سلام ای شب معصوم !
سلام ای ماه تنها !
ای شاهد لرزش اشک !
اكنون منم كه در دل اين خلوت و سكوت ،
باخيال او دل خود شاد می كنم .
ای ستاره ها كه بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد
آری ، اين منم كه در دل سكوت شب
نامه های عاشقانه پاره می كنم
ای ستاره ها چه شد كه در نگاه من
ديگر آن نشاط و نغمه و ترانه مُرد ؟
ای ستاره ها چه شد كه بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟
رفته است و مهرش از دلم نمی رود...
همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد
میان پنجره و دیدن فاصله است .
آیا زمان آن نرسیده است
که این دریچه باز شود ؟
و آسمان ببارد ؟
... و ناگهان چقدر زود دیر میشود
منم آن مرغ ، آن مرغی كه ديريست
به سر انديشه پرواز دارم
اگر بسويت اين چنين دويده ام
به عشق عاشقم ، نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بی فروغ من
خيال عشق خوشتر از خيال تو
پرواز را به خاطر بسپار ...
یک پنجره برای دیدن ،
یک پنجره برای شنیدن .
یک پنجره برای من کافیست .
چقدر خوابم می آید
... زمستان است
از بهار بگو
میان تاریکی
صدایم کن !
صدایم کن !
صدایم کن ...
صدایم کن ...
صدایم کن ...
.....
(فروغ فرخزاد – سهراب سپهری – فریدون مشیری - اخوان ثالث .... و خودم ! )