چند ثانیه تا ساعت صفر نیمه شب مانده ...
نیمه شب حال غریبی دارد ، ماه هم مثل من تنهاست
نیمه شب بود و غمی تازه نفس
ره خوابم زد و ماندم بیدار
چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه
گویی مرده سرگردان بود
دیرگاهیست که من در دل این شام سیاه
پشت این پنجره بیدار خموش
مانده ام چشم به راه
نمی دانم چه میخوام بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
چو فریاد یکی دیوانه گنگ
که میگوبد سر شوریده بر سنگ
درون سینه ام دردی است خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود ...
نمی دانم چه میخواهم بگویم