تبليغاتX
مشق عشق - روز شمار انتخاب

مشق عشق

عشق - مشق عشق - اشعار عاشقانه - ترانه عاشقانه

21/1/87

 

چقدر دیگه از خدا بخوامت ؟!

چرا تردید داری ؟

« بله » رو بگو تا از این بلاتکلیفی در بیام ...

 

منظورم اینه که «بله ی اولیه» رو بگو تا بشه قبل از تصمیم نهایی ملاقاتهایی داشته و مقداری بیشتر آشنا بشیم تا تصمیم درستی بگیریم.

میدونم نمیتونی اینها رو بخونی (شاید هیچ وقت اجازه ندادم بخونی ! بستگی به خودت داره)  دیوونه نشدم ،  توی تنهاییم در حال خط خطی کردن هستم.

مادرم میگه همین که جواب «نه» ندادند یعنی دارند فکر و تحقیق می کنند ، اما تنهایی من باعث میشه صبرم لبریز بشه.

 

داشتم مرور میکردم گزینه هایی که مادرم از چند ماه پیش تا الان معرفی کرده بود (حداقل حرفش زده بود).

یکی که سنش خیلی کم بود (کمتر از 16 ! ) و خواهرهام هم نپسندیدند ! یکی هم که ..... تا اینکه به صورت جدی چهار گزینه نهایی معرفی شد.

یکیشون رو در یک مهمونی خانوادگی دیدم ( شاید هم ندیدم ، نمیدونم خودش بود یا نه ، اما مهم نیست. چون اگه قرار بود خودش باشه حتماً خودش بوده  و اگه خدا نمیخواسته خودش باشه پس فرقی نمیکنه که خودش بوده یا نبوده !!! ) مهم اینه که به دلم راهی پیدا نکرد.


یک گزینه دیگه رو خودم خط زدم ! (دلیلم قانع کننده بود)

مادرم روی « تو » تأکید داشت ، اما نمیدونم چرا روی یکی دیگه تمرکز کردند و بصورت جدی زیر نظر داشتند.

 

از من جواب می خواستند !!! چی باید میگفتم ؟  ندیده و نشناخته بگم چی ؟

متأسفانه خواستگاریهای اینجا نمایشی هست و تمام حرفها قبلش زده میشه و اولین تماس و تقاضای « فکر » کردن نیمچه خواستگاری بحساب میاد.

اعضای خانواده ام موضوع رو به همدیگه پاس می دادند و هیچکدوم حاضر نبودند اطلاعات درست و تضمین شده ای ارائه کنند ..... جواب من « نمیدونم » بود.

من تو رو از خدا خواسته بودم. خودش باید برام انتخابت کنه ! (مهم نیست چه کسی واسطه ی این انتخاب باشه : خودم یا خانواده ام یا...)

 

انتخاب خانواده گر چه از انتخاب فرضی خودم میتونه آگاهانه تر و منطقی تر باشه ، اما باز هم چیز زیادی نمی دونستند و تمامش بر اساس حدسیات یا شناخت از خانواده فرد مورد نظر بود و از خود دختر چیز زیادی نمیدونستند ( و هیچکس نمیتونه بدونه مگه اینکه باهاش زندگی کرده باشه ! ) و فقط میتونستند بگن که : ظاهرش بد نیست و نسبت به دخترای دیگه سنگینتره (البته نه به وزن ، بلکه به شخصیت)  اینها تنها حقیقتی بود که میتونستند تضمین کنند (البته نه کاملاً ! ) اینطور وقتها باز هم به یاد حرف سهراب می افتم : کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود ... 

 

یک بار دیگه پناه آوردم به خدا و کلامش ، آخه شاعر (با کمی دستکاری) میگه :

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود               در کار خیر حاجت هیچ استخاره است !

 

میگن تا مجبور نشدیم استخاره جایز نیست ، و من چاره ای نداشتم.  دلم رو صاف کردم و به نیت اون دختر قرآن رو باز کردم. همون آیه اول به نحوی جوابمو گرفتم. معنی کلی درباره چیز دیگه ای بود ، اما این جمله منو به فکر فرو برد : « ... چه آنکه اندک زمانی بیش از زندگی کامیاب نخواهد شد »

 به دلایلی (که نمیگم) و بنا به مراجعه به دلم ، احساس خوبی بهش نداشتم و این استخاره هم شکم رو بیشتر کرد.

( بعضی وقتها سلسله جبال تردید میشم ، اگه به خودم و احساسم شک کنم اشکال نداره ، اما شک کردن به نتیجه استخاره قرآن ... شاید به این خاطر که مثل گذشته به اندک ایمان مورد ادعای خودم اعتماد ندارم و در نتیجه به استخاره ای که خودم گرفتم به اندازه کافی بهاء نمیدم ! )

{ نکته مهم : استخاره کردن یعنی طلب راهنمایی از خدا ، اما مبنای تصمیم گیری نیست. }

برای اینکه مطمئن تر بشم ایندفعه به نیت « تو »  یک استخاره گرفتم و از خدا خواستم که اگه تو انتخاب بهتری هستی نتیجه خوب بیاد تا حداقل مطمئن بشم که روی اون یکی باید خط بکشم ! . این آیه توجهم رو جلب کرد :

« و باز بگو پروردگارا مرا به منزل مبارک (و جایگاه برکت و رحمت خود) فرود آور که تو بهترین کسی که بارها به منزل خیر و سعادت توانی فرود آورد »

مادرم هم به دلیلی (از لحاظ خانوادگی) نسبت به اون یکی به شک افتاده بود. بهش گفتم استخاره کردم و اون یکی خوب نبوده و « تو » خوب بودی !

چند روز گذشت.

میدونم استخاره کردن یکبار ارزش داره ، اما چه کنم که منم و یک دل تنها که میخوام فقط شریک کسی بشه که خدا هم راضیه.

گریه کردم و التماسش کردم که درست و حسابی جوابمو بده !  وقتی قرآن رو باز کردم ... دوباره همون سوره و اینبار با اختلاف یک صفحه قبلترش !!! هم خود سوره معنی خیلی خوبی داره و هم آیاتش. ( از لحاظ ریاضی و احتمال هم دو بار  باز کردن  یک کتاب 1200 صفحه ای (2×600) به فاصله چند روز و بدون بخاطر سپاری محل صفحه ...  )

فرداش با توجه به اطلاعات هر چند اندکی که ازت داشتم (سن ، تحصیلات ، شخصیت ، خانواده و  ... ) ، گفتم که روی « تو »  تمرکز و بحث کنند. تا اینکه بالاخره مادرم تماس گرفت.....

 

همه اینها رو گفتم تا بدونی

من « تو  » رو ندیده (ولی نه چشم بسته) انتخاب کردم.

میدونم شاید بعضی بهم بخندند که اینطوری انتخابت کردم.

اما ...

شناخت واقعی در «زندگی مشترک» بدست میاد.

آگاهی نسبی و اولیه هم میتونه توسط خود شخص حاصل بشه و هم از طریق اطرافیان. هم میتونه در عرض چند روز تحقیق و بررسی خانواده باشه و هم مدتها آشنایی های مجاز و در چهارچوب عرف و شرع و یا دوستی های غیر مجاز آنچنانی !

یک توصیه :

(میخواستم یک توصیه بکنم درباره دوری از دوستیهای و آشنایی های غیر منطقی و مخفیانه ... اما چه سود ! )

متأسفانه کوو گوش شنوا ،  مشکل کار اینجاست که همه فکر میکنند خودشون و همچنین طرف مقابل با بقیه فرق دارند و امکان نداره اشتباهات دیگران در مورد اونها تکرار بشه ...

این حرفم به این دلیل هست که بهتر از هر کس جنس خودمو میشناسم ، مثلا اگه نیّت شما آشنا شدن باشه ، شک دارم نیّت طرف مقابل هم اینطور باشه !

حاشیه رفتم ، اما حرفم این بود که زیاد گیر ندین که حتماً فرد خودش مستقیم انتخاب کنه یا مستقیماً انتخاب بشه ، نتیجه مهمتره و فراموش نشه که عشق (به معنی صرفاً دوست داشتن و علاقه) برای زندگی کردن لازمه اما کافی نیست. و توکل بر خدا از همه چیز مهمترتره - نقطه سر خط . -

 

نوشتن اینها خیلی شجاعت میخواد ، چون هر کس دیگه ای جای من بود این احتمال رو میداد که ممکنه این موضوع به نتیجه نرسه ( مثل جوابی که به خواستگارهای قبلیت دادی) اما من ..... راستش ، هم مطمئنم و هم نه. به خودم میگم اگه خدا نمیخواست نمیذاشت و از طرفی هم به طور طبیعی نگرانم که نکنه با حداقل چیزی که در ذهن دارم فاصله داشته باشی. (از طرفی هم گاهی میگم : خیلی دلشون بخواد من دامادشون بشم !! ) انشاء الله که هر چی بشه به صلاح و مصلحت باشه.

 

هر چند فکر میکنم کمی دیر شده ، اما منتظرم.

دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه !

منتظرم تا اولین شب آرامش

- در حالی که دلم از عشق لبریزه -

میزبان رویاهای زندگی ام باشه.

منتظرم  .....

_________________________________________________________________

 

{روز بعد : }

دیدمت !

به خودم قول داده بودم که در مورد ظاهرت به حداقلها (که مطمئن بودم هست) راضی بشم و به خاطر طلب راهنمایی که از قرآن کرده بودم ، تردیدها رو از خودم دور کنم.

نمیتونم بگم چطور بودی !

فقط میدونم ظاهری که میدیدم خودت بودی ، بدون چیزی اضافی یا ریاکاریهای آرایشی.

اما نگرانی من در این مورد نبود.

مهمترین چیزی  که فکرم رو مشغول کرده  ملاک شماره (1) بوده و هست

{ البته به استثنای برخی موارد حاشیه ای ! }

موقعیت مناسبی برای حرف زدن نبود و هدف اصلی اولین دیدار بود. و اینکه هر دو آمادگی صحبت نداشتیم !

تنها چیزی که میتونم بگم اینکه : اگه خدا راضی هست ، من هم راضی هستم.

خدایا ! به تو توکل میکنم ، و از تو توسل می جویم ، و به تو اعتماد دارم.

تنهام نذار .....

 

_________________________________________________________________

 

{ یک روز بعدترش : }

خیلی استرس دارم. نگرانم.

به خودم میگم نکنه از لحاظ ایمان و اعتقادات چیزی نباشی که انتظار دارم.

از طرفی به خودم جواب میدم : پس چرا خدا اینقدر هواتو داره و ازت طرفداری میکنه و اصرار داره که تو ... (بر اساس استخاره)

در چنین شرایط روحی که بلاتکلیفی دارم ، دلم میگیره. چون کسی ندارم که باهاش درددل کنم ، به جز خدا.

خدایا ! هدایتگر و راهنمایم باش. تنهام نذار .....

 

_________________________________________________________________

 

{ روز بعدتر ترش : }

نسبتاً آرومم.

_______________________________________________________________

 

به نظرم بیجهت داری وقت تلف میکنی

چرا بهم مهلت نمیدی باهات حرف بزنم ؟

بلاتکلیفم . نمیدونم  توی دلم نگهت دارم یا ...

کاش بودی !

کاش .....

 

_________________________________________________________________

 

28/1/87

 

نه !

این تو نبودی !!!

دیگه با افعال مخاطب صدات نمیزنم ، دیگه بهت نمیگم « تو » !

تا وقتی مطمئن بشم خود خودتی ...

چند روزی از این موضوع میگذره و حالم حسابی گرفته شده ( نه به خاطر « نه » شنیدن ، بلکه ..... )

 

و حالا یکی دیگه مطرح شده

شاید تو باشی !

شرایط حاشیه ای مناسب تری داره.

وقتی از مادرم می پرسم : شما که میدونستید مورد قبلی گزینه کاملاً مناسبی نبود ، چرا معرفی کردید ؟!!

جواب مشخصی نداره ، جز اینکه : هر چی پیش بیاد ، خیر و مصحلته ...

هنوز ندیدمش. (یعنی ندیدمت ! )

.....

امروز بعد نماز صبح خیلی گریه کردم. به اندازه یک « ابوحمزه ثمالی» ...

ازش خواستم تو رو سر راهم قرار بده .

دلم میخواد خودم بطور مستقیم انتخابت کنم.

هر چند در نتیجه فرقی نمیکنه. چون من از خدا خواستمت ...

منتظرتم.

 

________________________________________________________________

 

 

16/2/87

 

دیشب دیدمت !

گفته بودم دیگه « تو » صدات نمیکنم تا وقتی مطمئن بشم که « خودت » هستی !

 اما دلم میخواد باهات حرف بزنم ، دلم میخواد صدات کنم .

دارم با « تو » حرف میزنم. « تو » که در نهایت خدا در تقدیرم نوشته ...

حتی اگه باز هم این که بهش میگم « تو » ، « تو » نباشی ، ولی باز هم منظور من « تو » هستی نه کس دیگه !!

 

میتونم نوشته های قبلیمو پاک کنم  ، اما نه ...

 

دیشب که دیدمت ، خدا را شکر کردم که از مورد قبلی « نه » شنیدم !

حقیقت این بود که به خاطر طلب راهنمایی از خدا و استخاره قرآن (چند بار ! ) و به خاطر اعتمادی که به خدا دارم ، بهش رغبت پیدا کرده بودم. به طوری که وقتی دیدمش با اینکه همرنگ رویاهام نبود ، اما سختگیری نکردم و در ظاهر پذیرفته بودمش ، چون فکر میکردم خدا راضی هست و چیزی میدونه که من نمیدونم .... ( ظاهرش بد نبود ، یعنی  خوب بود ، اما برای من در حد زیاد دلنشین نبود) از باطنش هم که خدا داند و مهلت به شناخت از این لحاظ نشد .....

وقتی چند روز بعدش به خدا گلایه کردم که چرا اینقدر موقع استخاره ازت طرفداری میکرد ولی به سرانجام نرسید ، دوباره از قرآن جوابم رو گرفتم : حرف از « آزمایش و امتحان » بود.

بگذریم. به قول مادرم : « هر چی نشد هم خیره ... »

 

اما ...

اما « تو » ،

دیشب که دیدمت ، همین که از در اومدی داخل ، یک آرامش خاصی بهم دست داد. آرامشی همراه با رضایت !

همون چهره ی شیرین و دوست داشتی که از خدا میخواستم.

قبل از دیدنت استرس داشتم که ...

{ اعتراف میکنم که جا خوردم و انتظار دیدن چنین دختر ناز و زیبایی نداشتم ! }

حالا تنها دغدغه ی فکرم اینه که از لحاظ اعتقادات و ایمان و اخلاق و برخی چیزهای دیگه هم به همین خوبی هستی یا نه ؟ ( اکه البته با توجه به شناخت از خانواده ، نگرانی ها جدی نیست )

و کمی نگرانی از اینکه اتفاقاتی بیفته که نظر نسبتاً مثبت خانواده ات تغییر کنه. (آخه تا پایان امتحاناتت یک ماه زمان هست و توی این مدت خیلی چیزها ممکنه پیش بیاد)

و البته کمی هم ترس از این نوشته ها ! از این نوشته ها که نمیدونم واقعیت پیدا میکنه یا فقط خیالات و باز هم آزمایشه ...

و باز هم به خدا می سپارم تا هر طور مصلحت میدونه پیش بیاره.

 

هدف از اومدنم به خونتون فقط دیدار بود ، وگرنه خیلی حرف برای گفتن داشتم.

امیدوارم مصلحت خدا هم قرار بگیره و ایندفعه « تو » همون « تو » باشی . وگرنه من در این مورد امتحانم رو پس دادم و خدا میدونه که واقعاً به رضایش راضی هستم ، حتی اگه گریه یا گلایه ای موقتی میکنم ، اما در نهایت و ته دلم میدونم که مصلحت منو میخواد و تنهام نمیذاره ...

 

همون یک سوالی که ازت پرسیدم باعث شد سرت رو بالا بگیری و منو نگاه کنی ، وگرنه احتمالاً تا آخر میخواستی نگاهت رو روی گلهای قالی نگه داری. خیلی دلم میخواست ( و میخواد ) که بدونم نظرت نسبت به من چیه ؟!

دارم لحظه شماری میکنم که یک ماه دیگه بیاد تا بتونم شخصیت و باطنت رو کشف کنم. داری از ذهنم محو میشی (چون فقط همون چند لحظه دیدمت و هنوز در ذهنم کامل نقش نبستی) ولی هنوز قشنگی لحظه ی اولین دیدار یادمه. کاش میشد بازهم ببینمت ، برای دیدن دوباره ات و حرف زدن ، یک ماه دیگه باید صبر کنم.

 

یه چیزهای دیگه ای هم میخوام بگم اما میترسم ! میترسم قسمت نشه ، اما میگم :

دیشب موقع خواب ، اشک ریختم و خدا را شکر کردم. مثل قبل از اومدنم به خونتون که با خدا خلوت کرده بودم و برای آخرین بار از قرآن درباره تو طلب راهنمایی کردم. نمیدونم چرا جواب صریح و بدون شک بهم نمیداد.

گرچه آیه هایی که اومد خیلی به دلم نشست (چند روز قبلش هم همین صفحه اومده بود ! ) ، مضمونش این بود :

خدا را به آرامی و با اخلاص صدا بزن ...  ... خدا را با ترس و امید (همزمان) بخوانید ...

به دیوان حافظ هم مراجعه کردم ، اما با جوابش حالم رو گرفت !

( قربونت برم خدا که مهربونیت نمیذاره ناامید بشم  ... )

 

خیال میکردم 26 سالگی ام رو تو بهم تبریک میگی.  اما با این اتفاقات و شرایط دیگه ممکن نیست و  حداقل یکی دو  ماه به روزهای انتظارم افزوده شد.

 

به دلم افتاده که ایندفعه خودتی !  حداقل اینکه خودم دلم میخواد اینطور باشه .

شاید بهتر از تو ، و بهتر از شرایط تو برای من پیدا نشه و شاید تو هم بهتر از من پیدا نکنی . { این یک واقعیته که در این زمونه و در این جامعه ی نه چندان بزرگ ما ، دختر یا پسر خوب کم پیدا میشه }

 

خدایا !

باز هم مثل همیشه :

به تو توکل میکنم و به سوی تو توسل می جویم و به تو اعتماد دارم.

 

خدایا !

راضی ام به رضایت !