تبليغاتX
مشق عشق

♥♥♥♥♥ بنام یگانه عاشق ♥♥♥♥♥

عشق - مشق عشق - اشعار عاشقانه - ترانه عاشقانه
همه چی آرومه ...


میدونـــــستی یا نه ؟!

+ خط خطی شده در  جمعه 1390/07/22ساعت 11:38  توسط:  Reza & Raze  | 

وسطای " بالحجه " بودیم ...

به این فکر میکردم که اگه چشم گنهکار ما توان دیدارش نداره ،

اما زبانمون که بسته نیست !

صداش بزن !

سلام بفرست : السلام علیک یا ابا صالح المهدی ، یا امام زمان (عج)

(حداقل از جواب سلام مطمئن باش. گوش سر هم مانند چشم سیاه و آلوده است. اگه هنوز دلت کامل سیاهی نگرفته ، با چشم و گوش دلت ببین و بشنو )

وقتی شنیدی ، بعدش ببینش ، و با او به گفتگو بنشین.

سلام من هم برسون ! التماس دعا.

+ خط خطی شده در  جمعه 1390/06/04ساعت 2:50  توسط:  Reza & Raze  | 

آیا شب قدر را واقعاً قدرش می دانید ؟

اشک میتونه نشانه خوبی باشه :

1- بارش شدید و طوفانی ؟

2- کمی تا قسمتی ابری و بارانی ؟

3- به زور قطره ای جاری میشه ؟

4- مثل کویری خشک و بی آب ؟


اول خودم جواب بدم : جوونتر که بودم شماره 1 و گاهی 2. اما حالا شماره 3 ... ! خدا روزی رو نیاره که بشم 4 .

تا دلتون خیلی سیاهی نگرفته و اشکتون جاری هست قدر لحظات رو بدونید تا مثل من عقده ی نماز شب نشوید (گفته بودم جوونی آرزوی نماز شب داشتم ، اما به این دلیل که هنوز لیاقت ندارم نخوندم. شیطون از این کارها زیاد میکنه ... )

اما حالا که سن به سه دهه نزدیک میشه ، کمی احساس سنگینی میکنم ، به طوری که فقط مظلومیت علی (ع) تونست اشکی رو از من بباره !

خدایا ! رقت قلب و زنده شدن دل عطا کن.
خدایا ! ما از تو فراری هستیم ، تو به ما مشتاق باش و دست ما را بگیر !

"دوستت دارم خدا " *

_________________________________________

* ( این جمله را با تمرکز بگو ، چه احساسی پیدا می کنی ؟ )

+ خط خطی شده در  یکشنبه 1390/05/30ساعت 2:49  توسط:  Reza & Raze  | 

نمیدونم چرا با ترس و تردید وبلاگم باز کردم
شاید برای اینکه خیلی وقته ننوشتم

میلاد مولا علی (ع) و مبعث اومد و هیچی ننوشتم
 29 و 19 ساله شدم و شدی و هیچی ننوشتم 
سالروز "بله" گفتنمون اومد و هیچی ننوشتم
دوباره عاشقت شده بودم و هیچی ننوشتم
چقدر خط خطی توی ذهنمه و هیچی ننوشتم 
.....

اما حالا خوشحالم که به این بهونه چند خطی نوشتم !!!
+ خط خطی شده در  شنبه 1390/04/11ساعت 13:40  توسط:  Reza & Raze  | 

از آخرین باری که عاشقت شدم چند روز میگذره

اما حالا ازت متنفرم !

نمیدونم چند روز باید بگذره که از زیر سایه خودم بیرون بیام و دوباره عاشقت بشم ...

از اون روحیه لطیف و با احساس 2 سال گذشته به آدمی سرد و بی روح تبدیل شدم.

شایدم معنیش اینه که بعد 29 سال دارم مرد میشم !!  

یه چیز سنگین روی دلم سنگینی می کنه

یک بغض گیر کرده که نمی دونم کی بشکنه.  
کاش بشکنه ...

__________________________________________

خط خطی های بالا تاریخ گذشته است !!!

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 1390/03/04ساعت 2:41  توسط:  Reza & Raze 

سریال « اوشین » یادتونه ؟ («سالهای دور از خانه» باید حدود 20 سال یا بیشتر باشید تا یادتون باشه)
میگفت :  « زندگی منشوری است در حرکت دوّار »
مشور چند وجه داره ، اگه در حال چرخش هم باشه که دیگه ...
زندگی همینه ، گاهی زیبا و رنگارنگ ، گاهی زشت و بی رنگ.
نه غم هاش رو زیادی جدی بگیرید ، و نه غرق شادی ها شوید.
هدف را فراموش نکنید ، یادتون نره برای چی در این دنیا هستیم ، راه را گم نکنید ....

درون پرانتز : ساعت صفر (24 نیمه شب) برام خیلی خاص هست. ساعت تنهایی و سکوت ، ساعت تفکر ، ساعتی که معلوم نیست دیروزه یا فردا یا شاید امروز !

+ خط خطی شده در  یکشنبه 1390/02/11ساعت 0:0  توسط:  Reza & Raze  | 

چند روز بعد عید بود.
ناگهان صدای مسیج موبایلم (ببخشید پیامک همراهم) به صدا در اومد.
پیامی بود که سال جدید و اومدن بهار رو تبریک گفته بود.

اما چیز عجیب شماره ی اون بود. با پیش شماره 0912 از تهران ...


اولش با خودم گفتم : من که آشنای تهرانی ندارم. بعد که کمی فکر کردم دیدم این شماره به ذهنم آشناست. حدسم درست بود ، اولین دختری که به اصطلاح دوست شدم و برای اولین بار تماس و صحبت تلفنی داشتم (تا قبل از اون پاستوریزه بودم)
جزئیات گذشته رو تکرار نمیکنم ، من با نام « ستاره » می شناختمش ....
چند دقیقه بعد به همسرم گفتم ، و اجازه گرفتم که جوابش بدهم. خیلی فکر کردم که چی بنویسم. آخه خیلی برام عجیب بود که بعد چند سال یهو پیامک می فرسته و اصلاً شماره ی جدید من رو از کجا آورده ؟
برای همین پیامک زدم و پس از تبریک متقابل سال جدید این مفهوم رو ارسال کردم که من متأهل هستم و به دلیل تفاوت فرهنگها و شخصیت ها ، درست نیست که پیامی رد و بدل بشه !
اما انگار ناراحت شده بود ، چون بعدش سعی کرد بگه من رو نمی شناسه و اشتباه گرفته .

یا اینطور وانمود کنه که من او رو با کس دیگه ای اشتباه گرفتم. (مطئنم خودش بوده ، هم شماره ی موبایلش و هم از متن پیامش)


بگذریم. فقط خواستم بگم که حالا که پیامک زدی نیازی نبود وانمود کنی که اشتباه شده ، آخه چطور ممکنه بطور تصادفی به شماره ی من پس از چند سال ارسال کرده باشی ؟ مگه اینکه شماره ام در گوشی ات ذخیره بوده یا جایی یادداشت کرده بودی یا حفظ بودی .... اما تا جایی که یادم میاد اون موقع (چند سال پیش) من این شماره رو نداشتم !

اگه این نوشته ها رو خوندی ، بدون که قصد ناراحت کردن نداشتم و اگه حرفی داشتی اینجا برام بنویس ، اما خیلی غافلگیر شده بودم !

________________________________________

چند روز بعد : دوباره یک پیامک اشتباهی فرستاد ! ...

با اینکه غیر مستقیم راهنمایی اش کردم که من رو بشناسه ، اما باز یادش نیومد.

یعنی واقعاً یادش نمیاد (و به قول خودش شماره من رو به اسم کس دیگه ذخیره کرده) یا .....

________________________________________

چند تا توصیه به همه (بی ربط با موضوع بالاست ، اما به ذهنم اومد) :
اول اینکه سعی کنید تا قبل ازدواج ارتباط غیر متعارف با جنس مخالف نداشته باشید. یا به شدت کنترل شده و با قصد و نیت ازدواج باشه.
دوم اینکه اگر خدایی ناکرده چنین رابطه هایی حتی در حد تلفنی داشته اید ، بعد ازدواج دیگه بطور کل فراموش کنید. در زندگی سختی ها و دعواهای زن و شوهری پیش میاد. اونوقت اگه فقط یکبار بازگشت به گذشته کنید و سراغ یک همدم قدیمی بروید ، دیگه این راه را بازگشتی نیست. (اگه مورد بحث دختر شوهر دار باشه که خیانت صد درصدی همه جانبه به حساب میاد و اگر مرد باشه یک خیانت عاطفی به حساب میاد)

لحظاتی بوده که اونقدر زندگی برام سخت شده که دلم میخواسته دلم رو به یکی (غیر همسرم) گره بزنم یا حداقل درد دلی کنم. کاش در این لحظات یادمون نره که مهربون تر از خود خدا کسی نیست. خوشبختانه هنوز از این لحاظ وفاداری ام حفظ شده.


و اما من و همسرم ، گاهی عاشقش میشم و گاهی نفرت انگیز میشه !
الان جو گیر شدم که اینقدر نوشتم ، وگرنه وقت یا حوصله نیست (یعنی هر دو با هم کم پیدا میشه)
کاش میشد یک خط آنلاین به ذهنم و احساسم وصل بشه که هر وقت خواستم خودش توی وبلاگ ثبت بشه !
اگر باز جو گیر شدم میام و از تجربه ها یا احساساتم در زندگی مشترک می نویسم.
پرانتز باز – اگه غلط املایی یا انشایی دارم ببخشید. فی البداهه نوشتم - پرانتز بسته


+ خط خطی شده در  شنبه 1390/02/03ساعت 20:23  توسط:  Reza & Raze  | 

به ساعت عقربه دار بالای سرم خیره میشم

و محو گذر سریع ثانیه ها میشم

که چه پر شتاب یکی پس از دیگری ما را به انتها نزدیک می کنند

و وقتی یکی از نزدیکان بار سفر می بنده یادم می افته که این چقدر به ما نزدیکه

و به این فکر میکنم که  "مرگ  گاه در سایه نشسته است به ما مینگرد" *

 

هر روزتان نوروز باشد (ما که امسال عید نداشتیم ! )


________________________________________

* سهراب گفته .

+ خط خطی شده در  سه شنبه 1390/01/02ساعت 19:58  توسط:  Reza & Raze  | 

وبلاگ « مشق عشق » به قبرستانی متروکه شبیه شده که کمتر کسی برای فاتحه خوندن سر نمیزنه !

 

چند باری تصمیم گرفتم اینجا رو زنده کنم و رونق بدم ، اما نمیدونم چرا دستم به کیبود نمیرفت تا تراوشهای ذهن و دلم بپاشه روی وبلاگم.

اما « وبلاگ مشق عشق هنوز زنده است » ، مثل خودم ...

 

شاید هم دنبال یک بهونه خیلی بزرگ میگشتم برای نوشتن.

یه بهونه مثل ... مثل شب دهم ، عاشورا.

یه بهونه مثل « علی اصغر » چند ماهه ، که نمی دونم « به کدامین گناه کشته شد ؟ »

اونقدر این جنایت برام غیر قابل هضمه که با خودم میگم : شاید میخواستن امام(ع) رو هدف قرار بدهند ، ناخواسته خورده به طفل شیرخواره !!! 

پرانتز باز .: اینجا رو یه نفس از ته دل کشیدم :. پرانتز بسته

 

_______________________________________

چند ساعت بعد :

وقتی شنیدم که در زمان حاضر و دز میان شهیدان انفجار تروریستی چابهار ، کودکی 7 ماهه است ، دیگر از شقاوت و جهالت 1400 پیش چه انتظاری می توان داشت ؟!

 _______________________________________

 

از وقتی دیدم که شبکه ی آموزش تلویزیون اسم وبلاگم «مشق عشق» رو گذاشته روی برنامه شون ، دلم هوایی شده بود تا دوباره بنویسم.

و با خودم میگم : شاید یک یا چند نفر از روی بخشی از خط خطی هایم تلنگر میخوردند و مشق می نوشتند !

یا شاید بتونم تجربه های این چند سال (بخصوص زندگی مشترک) را در اختیار دیگران قرار بدم.

میخوام دوباره مشق کنم عشق را .....

 

الهی به امید تو و راضی ام به رضایت.

 

مشق امروز :

 

تمام زندگی در حال مشق کردن عشق هستیم.

بیچاره کسی که در این مسیر درجا می زند و نام خود را "عاشق" می نهد

 

در کودکی عاشق یک عروسک یا اسباب بازی بوده اید

در نوجوانی فلان خواننده یا بازیگر سینما را خیلی دوست داشتید

در جوانی به انسان غیرهمجنس متمایل شدید (و بلا نسبت عاشق شدید !)

یا ....

 

چرا ترمز کشیده اید ؟

چرا ایستاده اید و اصرار دارید در همین گام بمانید ؟

چشمها را مانند "سهراب" بشویید

و به مسیر بنگر که چقدر جاده ی عشق بی انتهاست

و آماده شو برای رسیدن به عشقی کامل و برتر ،

برای پیوستن به دریا ...

 

+ خط خطی شده در  جمعه 1389/09/26ساعت 12:48  توسط:  Reza & Raze  | 

از اولین روزی (یعنی شبی) که کنار هم نشستیم

و گفتیم "بله"

۲ سال میگذره

خدایا !  همیشه راضی ام به رضایت .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اواخر مرداد :

الان که یخته دلم گرفته
اگه عادت نکرده بودم به ننوشتن
شاید اینجا رو خط خطی کرده بودم ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اوایل آبان :

خدا میدونه که چقدر دلم میخواد که دستم دوباره به نوشتن باز بشه
شاید کمی متفاوت تر از گذشته .

شاید به زودی...

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 1389/04/10ساعت 20:20  توسط:  Reza & Raze  | 

اولین عید نوروز زندگی مشترک ، کنار سفره ی مشترک ،
در لحظه تحویل سال ،
وقتی پای سفره هفت (یا کمی بیشتر) « سین » مون نشستیم ،
وقتی آینه به ما نگاه میکنه و میخنده ،
وقتی ماهی قرمز در تنگ آب چرخ می زنه و می رقصه ،
وقتی از سبزه بوی زندگی و طراوت به مشام میرسه ،
وقتی سیب سرخ و شیرینی  دهن رو آب میندازه ،
وقتی که چشمها به ساعت خیره میشه تا تیک تاکش رو بهتر بشنوه ،
وقتی ضربان قلب ها با ثانیه ها همراه و هماهنگ میشه ،
وقتی قرآن به دست می گیریم تا به خدا نزدیکتر بشیم ،
دست به دعا بر میداریم ، و از دگرگون کننده قلبها و دیدگان و احوال میخواهیم
تا پیوند دلهایمان را ناگسستنی و همیشگی بدارد ،
و چشمهایمان را روشنایی و بینایی و بصیرت بخشید ،
و روزها و شب هایمان را از عشق و شادمانی و آرامش لبریز کند ،
و احوال و روحیاتمان را به بهترین حال تبدیل گرداند.


آمین.

فالی از حافظ تقدیم به تو که دوستش دارم :

خدا چو صورت ابروی دلـگشای تو بست        گـشاد کار من اَندر کـرشمه های تـو  بـست
مرا و سرو چــمن را به خــاک راه نشاند        زمـانـه تـا قـصب نـرگـس  قـبـای  تـو  بـست
ز کار ما و دل غـنـچـه صـد گـره بـگـشود        نسیم گل چو دل  اندر  پی هوای تـو  بـست
مـرا بـه بـند تـو  دوران چـرخ راضـی کـرد      ولی چه سود که سر رشته در رضای تو بست
چـو نـافـه بر دل مسـکین من گره مفکن       کـه عـهـد بـا سـر زلـف گـره گـشای تـو بست
تو خود وصال دگآر بودی ای نسیم وصال       خـطـا نـگـیـر که دل امـیـد در وفـای تـو  بست
ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت      به خنده گـفت که حافظ برو که پای تـو  بست

+ خط خطی شده در  سه شنبه 1389/01/03ساعت 23:47  توسط:  Reza & Raze  | 

یادمه که ...
تازه عکسهای عروسی چاپ شده بود.
آلبوم عکسهای خودمون را که باز کردیم ،
در همون صفحه اولش ...

 در عکس ، هر دو ایستاده بودیم کنار هم ،
اما در زمینه پشت سرمون چهره یک دختر بسیار زیبا (بصورت پس زمینه و سیاه سفید در نمای بزرگ) دیده می شد.

تا این رو دیدم ، جا خوردم و در دلم برای یک لحظه شاکی شدم ،
و میخواستم بگم که چرا عکاس ، تصویر  بازیگران سینما را انداخته پشت سرمون ...
که یهو به خودم اومدم.
آخه اون دختر خوشکل پشت سرمون هم « تو » بودی !
انگار یادم رفته بود شب عروسی تا چه اندازه زیبا شده بودی.
از خودم خنده ام گرفته بود ، ولی به روی خودم نیاوردم ...   *

 اگه کمی پوستت روشن تر بود و بینی رو هم استثناء کنم ، میگفتم زیباترین دختر هستی ...
کم کم  دارم به این جمله « آنکس که دوستش داریم ، زیباست ، نه برعکس» ایمان میارم.

خیلی وقت بود که یادم رفته بود مزه ی عشق چه شکلیه ...

 _________________________________________________
*  قسمتی بود از خاطرات گذشته که الان خط خطی شد

+ خط خطی شده در  سه شنبه 1388/12/11ساعت 23:4  توسط:  Reza & Raze  | 

میدونم که از هر ده نفر ، یازده نفر اینو باور نمیکنند :
 چیزی به جدایی و ته خط نمونده بود.

حدسم درست بود ،
بیشتر بندگان خدا ظرفیت بخشش رو ندارند ،
و اگر مجانی ببخشی ، دفعه بعد محکمتر ضربه میزنند !
انگار برای نبخشیدن داره دیر میشه !
اگه ایندفعه هم دیوونه بشم و ببخشم ، تاوان و جریمه سنگینی باید بده.

 دانش آموز 13 ساله ازم پرسید :
" آقا ، تا حالا شکست عشقی خوردی ؟ "
سؤالش اتفاقی بود ،
شاید هم دانه ی دل من زیادی پیداست !

خدایا ! مگه من خدایم که اینهمه ببخشم !!!
خدایا ! این چیزی نبود که از تو خواسته بودم ،
با این حال تو را شکر میگویم که ته مونده ایمانم را دارم و از دست ندادم (انشا الله)
خدایا ! راضی ام به رضایت .

 لطفاً اگه این خط خطی های دل پاره پاره ام رو خوندید ،
برای آرامش و خوشبختی ام دعا کنید.

+ خط خطی شده در  سه شنبه 1388/11/06ساعت 20:37  توسط:  Reza & Raze  | 

 نمیدونم با این همه نوسان دوام میارم یا نه !

 یه روز لبریز عشق ، روز دیگه سرشار از تنفر !!

 شرمنده کسانی که مهمون کلبه ی من میشن هستم
قبلاً بهونه کمبود وقت و حوصله می آوردم
الان که هم خودم خرابم و هم وضعیت اتصال اینترنت.
اگه کم پیدا شدم دلایلش اینهاست.

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 1388/10/23ساعت 15:27  توسط:  Reza & Raze 

نمی دونم از کجا شروع کنم ، قصه تلخ سادگیمو
نمی دونم چرا قسمت می کنم ، روزهای خوب زندگیمو
چرا توی اول قصه همه دوستم می دارن
وسط قصه می شه سر به سر من می ذارن
تا بخواد قصه تموم شه ، همه تنهام می ذارن

می تونم مثل همه دو رنگ باشم ، دل نبازم
می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم
تا به یک نیش زبون بترکه و خراب بشه
تا بیان جمعش کنند ، حباب دل سراب بشه
می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی
می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی

می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم
می تونم پشت دلها قایم بشم ، کمین کنم
ولی با این همه حرفها ، باز من هم مثل اونا
یه دروغگو میشم ، همیشه ورد زبونا

 یه نفر پیدا بشه به من بگه چکار کنم
با چه تیری اونی که دوستش دارم شکار کنم
من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره
توی دنیا اصلاً عشق واقعی وجود داره ؟!؟

دانلود قصه تلخ سادگی


 نبودنم دلیل داره
علتش وقت نداشتن یا خرابی اینترنت نیست
این دل منه که خراب شده و اِشغال میزنه
خونه ی عشقمون زلزله زده .....

 کاش خواب بود
هنوز باورم نشده .
کاش کابوس وحشتناکی بود ،
که میشد امید داشت بیدار شد .

 می بخشمت !
در واقع چاره ای جز این ندارم .
تصمیم بگیریم روی ویرانه ی دل
دوباره خونه ی عشقمونو  بنا کنیم .
یک نقطه بذاریم آخر این خط چرکین  
و بگیم « یک ، دو ، سه » و بسم الله
و از اول شروع کنیم.

 احساس می کنم در یک سراشیبی ملایمی هستم
که انتهاش مبهم و ترسناکه .

 تا حالا اینهمه دروغ یکجا ندیده بودم !!

 میگن در جاده ی عشق ، اگه تصادف کردی ولی طرف رو بخشیدی ،
یعنی اینکه بهش مهلت دادی تا دنده عقب بگیره و محکمتر بزنه .
میگن دیوار اعتماد شیشه ای هست ،
اگه بشکنه ، دیگه مثل سابقش نمیشه
میگن ...

 این حرفها به کنار ،
وقتی سبک سنگین کردم ، دیدم بهترین مسیر اینه که ببخشمت ،

چون برای نبخشیدن هیچ وقت دیر نیست !!

 

 شاید این اتفاق مصحلت بوده تا زندگی ام دچار تحوّل بشه
و نقطه عطفی بشه برای تغییر و اصلاح روابط عاشقانه.

 گر چه محبتت (حداقل در ظاهر) بیش از گذشته شده
اما این زخم ، عمیق تر از  اینه که بتونه براش مرهم بشه .
وقتی با محبت صدام می زنی یا می بوسی ،
هر چند به خالص بودنش شک میکنم ،
اما به خودم میگم کاش از اولش هم اینطوری بود ...

 فعلاً دچار افسردگی خفیف هستم
وقتی لحظاتی تنها میشم و به درون خودم فرو می روم
نمی فهمم زمان چطور می گذره
مثل جسمی میشم که روح ازش جدا شده
وقتی به خودم میام ، نفس عمیقی می کشم
و به امید آینده ای بهتر و آخرتی سعادتمندتر از دنیا دوباره نفس میکشم !

.....

 الان که بیش از یک ماه از این خاطره تلخ میگذره ، اوضاع طبیعی و بهتر از گذشته به نظر میرسه
اما گاهی کوچکترین دلسردی یا یادآوری گذشته ، باعث میشه خط ذهن و دلم اِشغال بزنه ...

 الهی ! به تو توکل میکنم و به سویت توسل می جویم و به تو اعتماد دارم .

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 1388/09/26ساعت 20:0  توسط:  Reza & Raze  | 

یادمه که ...

چند روز اول مشکل داشتم.
قبل از عقد شنیده بودم که دوقلو هستید و نسبتاً شبیه هم ...
(مثل یک خیاری که از وسط رنده شده باشه ! )

 اوایل برام سخت بود فوری تشخیص بدم ، برای همین با احتیاط  رفتار میکردم.
خیلی ها ازم پرسیدن که اشتباه نمی گرفتم که کدوم نامزد خودمه ؟
به خصوص که در دو سه  ثانیه اول برخورد یا از فاصله چند متری تشخیص مشکل بود.

 البته نحوه رفتار تو (لبخندی خاص ، سلام گرم و نگاهی مستقیم ... ) و مهمتر از همه یک حس و سیگنال خاص که از من به سویت جریان داشت و انعکاسش بهم کمک میکرد زود تشخیص بدم که خودتی.

 چند هفته که گذشت (به جز اندک مواردی که گیج می زدم) دیگه مشکلی نبود.
اما هیچ وقت تابلو نکردم و ضایع نشدم .
(باجناقم با اینکه با سابقه تر بود اما تا این اواخر در تشخیص اولیه نامزدش با نامزدم (قبل عروسی) مشکل داشت)

در اینطور موارد فقط کسانی میتونند تشخیص فوری و دقیق بدهند که با اون شخص رفت و آمد دائم داشته و با رفتار و شخصیتش آگاهی داشته باشند (وگرنه در نظر گرفتن خال روی صورت و ... فایده ای نداره) و شناخت سطحی کافی نیست. (دلیل این حرف اینکه هنوز برخی اقوام و آشنایان شما دو تا رو از هم تشخیص نمیدن ! )

 یه چیزی که تا الان بهت نگفتم :
بعد اینکه فهمیدم دو قلو هستید ،
آرزو کردم اونی که تو هستی اسمش « راضی » باشه تا با « رضا » جور در بیاد !!!

 یادم نمیره اون وقتها ، حتی قبل از آشنایی مون ، آخر کلامم رو با این جمله تموم میکردم :

 ... « خدایا ، راضی ام به رضایت ! »

 خدایا ! راضی ام از انتخابی که برام کردی.
اما از نحوه زندگی و گذران عمرم هنوز راضی نیستم !
کمکمون کن ...

 راضی !  بیشتر از این باید تلاش کنیم ، هر دو ،
با همه خوبی هات و  حتی کاستی ها ،
یکجا و در بست  دوستت دارم.

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 1388/08/14ساعت 21:32  توسط:  Reza & Raze  | 

دو اتفاق مهم در زندگی ام افتاده

یکی خوب
یکی دیگه نمیدونم بد یا خوب !

اولی در مورد شغل هست.

دومی در مورد ...
خیلی اتفاقی دفتر خاطراتت رو دیدم
و بی اجازه خوندمش
(البته زن و شوهر که این حرفها رو ندارند و ... اما فکر نمیکردم چنین دفتری داشته باشی)
چیزهایی که نوشته بودی جدید نبود و خودت تا حدودی برام تعریف کرده بودی
از تجربه عاطفی گذشته ات و ...
اما .....

(ادامه دارد)


ادامه مطلب
+ خط خطی شده در  پنجشنبه 1388/07/30ساعت 16:22  توسط:  Reza & Raze  | 

اولین باری که این ترانه رو شنیدم ،
اونقدر گریه کردم که سر درد گرفتم !

اوایل نامزدی بود و کمی دلم گرفته بود ،
در حال مرور ترانه های درون موبایلم بودم ،
ترانه ای باز کردم که  از وجودش بی اطلاع بودم ! :

 من بی تو هیچم ، تو باورم نکن ، خیسم ز گریه ، تنهاترم نکن
عاشق نبودم ، تا با تو سر کنم ، آتش نبودم ، خاکسترم نکن
اگه عاشقت نبودم ... اگه دل به تو نبستم ...
اگه شکوه دارم از تو ، اگه بی قرارم از تو ،
تو بمون که آشیانه ام تویی
... اگه عاشقم بهانه ام تویی
دل کنده بودم از هم زبونی ات ، پنهون نکردی از من نشونی ات
من پا کشیدم از عهد بسته ات ، تو پا فشردی بر مهربونی ات
... 
چه کنم دل ، این دل شکسته رو
... به تو بستم این دو بال خسته رو

 ناخودآگاه معشوقی بنام « الله » به ذهنم اومد
و اشکهام مثل آبشار مارگون سرازیر شد.
(هر چند تو خیال کردی که به دلایل دیگه ای گریه می کنم)

 میخواستم این ترانه رو در ایام ماه رمضان هدیه کنم به تشنگان محبّت یار ، اما وقت نشد.
به هر حال :

 دانلود خاکسترم نکن

+ خط خطی شده در  دوشنبه 1388/07/13ساعت 13:32  توسط:  Reza & Raze  | 

قبل از آشنایی و عقد ،
فکر میکردم این وبلاگ صفحه مشترک دلنوشته های من و تو میشه
اما نشد (یعنی تو نخواستی)
شاید به این دلیل که به اینترنت دسترسی مستقیم نداری یا وقت و حوصله نداری.

 طبق همین خیالات بود که تو رو تنها خواننده ی (واقعی) وبلاگم می دونستم
و همه خوانندگان و بازدیدکنندگان از وبلاگم رو  محترمانه از خودم روندم و گفتم :
« اگه کسی میاد به وبلاگم ، بی منّت باشه و بدون انتظار بازدید متقابل ... و فقط بنا به وقت و حوصله سر می زنم  »

 " راضی " !
حداقل میتونستی خودت ازم بخواهی که هر از گاهی وبلاگم رو بهت نشون بدم !
هر چند در مقابل تهدید به حذف وبلاگم واکنش منفی نشون میدی ، اما از ظواهر پیداست که این وبلاگ برات اهمیت نداره.
(بعضی حرفها رو نمیتونم مستقیم بهت بگم. بعضی حرفها نوشتنیه نه گفتنی ! )

 برای همین از اینکه باعث شدم وبلاگم به جز رهگذران و یا اندک دوستان ، خواننده ی دیگه ای نداشته باشه ، ناراحتم.

 باز هم حرف همیشگی :
اگه قراره چیزی نوشته بشه ولی خونده نشه ، همون بهتر که نوشته نشه !
برای همین دوباره میخوام به وبلاگم جان تازه ای بدم. (شاید حداقل هفته ای یکبار)
به شرطی که خواننده ای برای خوندنش باشه تا اگه قابل بحث یا نظر دادن بود دیدگاه های دیگران رو هم بدونم، وگرنه همون بهتر که در دل و ذهنم بمونه و در وبلاگ خط خطی نشه !

آیا هنوز خوانندگانی هست ؟
 _______________________________________________
در پرانتز : جالبه که در فاصله چند روزی که این مطلب رو آفلاین نوشتم تا وقتی توی وبلاگ گذاشتم ، کسانی به وبلاگم سر زدند که مدتها بود اثری ازشون نبود. و این هم اضافه کنم که به وبلاگ بعضی ها سر زدم  اما بدون رد پا ، و میدونم تا یادگاری ثبت نشه با سر نزدن تفاوت چندانی نمی کنه ...

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 1388/07/09ساعت 12:19  توسط:  Reza & Raze  | 

خودم رو زدم به بیخیالی ، و توکل کردم به خدا ،
تا از استرس ها و ناراحتی های مراسم ازدواج و مشکلاتش دور باشم.
خدا را شکر به خیر و سلامتی گذشت و خودمون رو در لباس دامادی و عروس دیدیم.

 ... و حالا که تب و تاب روز و شبهای ابتدایی زندگی  پشت سر گذاشتیم ،
دارم به مسئولیتی که بر دوشم سنگینی می کنه  فکر میکنم.

 یک جمله ، همه ی حرفهای الانم :

قرارمون یادت نره ، دوستت دارم یادت نره ...    (دانلود)

 ______________________________________
پی نوشت : ممنونم که برام دعا کردید و میکنید.

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 1388/05/21ساعت 0:0  توسط:  Reza & Raze  | 

فقط چند روز مونده به جشن عروسی ،

و دوباره این اختلافات احمقانه  سر باز کرده .

ایندفعه بد جوری دلم گرفته ،

خدا کنه خیلی زود دلم با دلت آشتی کنه ،

و احتمالاً آشتی اش خیلی شیرین بشه.

(فعلاً که احساس دل مُردگی و افسردگی می کنم)

 

دیشب تا 4 صبح بیدار بودم !

بعد از رفتن از پیش تو ، غمی بزرگ روی دلم سنگینی کرد

چاره ای ندیدم جز پناه بردم به همدم همیشگی تنهایی ام

ترسم از این بود که به درگاهش راهم نده ،

اما هنوز درد دلهامو بهش نگفته بودم که احساس کردم منتظرم بوده

حتی میگفتم : خدایا ، اگه این غم توی دلم باعث میشه به تو نزدیک بشم ، شکرت !

به یاد گذشته نیت کردم و قرآن رو باز کردم ،

قربونش برم که هنوز هم (با وجود رو سیاهی ام) دقیق و واضح جوابم رو میده (سوره نساء آیات 27 تا 37)

کمی آروم شدم. (به این دلیل که وجود مهربون و همیشه حاضرش رو حس کردم)

چشمام از گریه سنگین شده بود.

گوشهام رو با صدای دلنواز دعای کمیل نوازش دادم.

قرآن رو توی بغلم گرفته بودم ، و بعدش کنار خودم گذاشتم.

نمی دونم دقیقاً کی خوابم گرفت...

 

فعلاً همین.

الان وقت زیاد آوردم که دارم می نویسم.

شاید دیگه تا مدتی وقت نوشتن نداشته باشم.

اینها رو نوشتم که خاطره ای باشه از چنین روزها و شب هایی.

روز و شبهایی که برای هر جفت آدمی از خاطره انگیزترین لحظه های زندگیشونه.

خاطره هایی هم تلخ و هم شیرین ...

 

وقتی پُست بعدی رو خط خطی میکنم ، احتمالاً کت و شلوار دامادی پوشیدم.


(لطفاً برام دعا کنید... )

+ خط خطی شده در  دوشنبه 1388/05/12ساعت 0:54  توسط:  Reza & Raze  | 

چه زود گذشت
باورم نمیشه یکسال گذشته باشه
از روزی  (یعنی شبی) که «بله» گفتیم
و پیوند ما بسته شد

اما
تو دوباره یادت رفت !
دیگه عادت کردم به این فراموشی هات
بهت حق میدم
چون ابتداش و اون موقع چندان از ته دلت "بله" نگفتی
شاید لازم باشه حالا یکبار دیگه و اینبار متفاوت تر به همدیگه بگیم : بله

دلم برای دوران مجردی تنگ نشده
اما وقتی چند هفته دیگه زندگی مشترک زیر یک سقف رو شروع کنیم
دلم برای دوران نامزدی تنگ میشه !


اگه تو نباشی ...   (دانلود)

در حاشیه :
کسانی که قرار بود از احوال و خوشبختی خودشون خبر بدهند و پیام بذارند
من خوشبختم (انشا الله)
شما چی ؟
ن »»» کنجکاوم که بدونم ایده آل ات پیدا کردی ؟
ب »»» به آرزوهات رسیدی یا هنوز دنبالشی ؟
ز »»» از خودت و شغل و ازدواجت چه خبر ؟ (حداقل تو خبری بده)

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 1388/04/11ساعت 13:32  توسط:  Reza & Raze  | 

درج این مطالب در اینجا ناخواسته بوده
چون اینجا یک وبلاگ سیاسی یا انتخاباتی نیست.

در هر صورت اون مطالب (که در مورد ویژگی های و صفات طرفداران کاندیدهای انتخابات بود) حذف کردم. اگه کسی خواست دوباره اونا رو بخونه براش ارسال میکنم.

چند نکته :


ادامه مطلب
+ خط خطی شده در  جمعه 1388/03/22ساعت 11:31  توسط:    | 

این اولین باری هست که "راض" کنارم نشسته
و وبلاگ رو خط خطی می کنم.

پیش از این هر وقت کدورتی پیش می اومد و بعدش آشتی می کردیم
شیرین بود.

اینبار از شیرینی زیاد بعد آشتی معلوم میشه که تا چه حد ناراحت شده بودم.
دوستت دارم.

دوستم داری 
من که دارم

(دو خط خطی آخر از "راض" هست)

 
 



+ خط خطی شده در  دوشنبه 1388/03/11ساعت 23:22  توسط:  Reza & Raze  | 

باورش برام سخته

دیگه داره برام عقده میشه

چرا ؟؟؟

چرا یادت رفت ؟

از روز تولد تو دو هفته هم نگذشته ،

حالا چی میشه که تولد من رو فراموش میکنی؟

مگه این تو نبودی که چند روز پیش گفتی : « چی میخوای برات هدیه بگیرم ؟»

توقع هدیه نداشتم ، تنها انتظار من شنیدن « تولدت مبارک » بود ، بعلاوه احتمالاً بوسه ای عاشقانه !

به خودم میگفتم اگه امسال تولد خودم فراموش کنم ، یکی هست که مطمئنم فراموش نمیکنه  و به یادمه .

 

برام مهم بود ، یه بهونه بود ، یه نشونه ، بهونه ی محبت ، و نشانه دوست داشتن.

دیروز صبح بهت سر زدم ، و در دل از خودم می پرسیدم : « یادته امروز تولدمه ؟ »

و به خودم جواب میدادم : مگه میشه یادت بره ...

عصر خونتون بودم ، رفتی کلاس کاراته.

به خودم گفتم : حتماً میخوای بذاری برای شب ، فکر کردم شاید نمیخوای صرفاً گفتن تولد باشه و میخوای هدیه بدی ولی موقعیتش نیست ...

 

رفتم خونه ، و منتظر ... تماس گرفتی و گفتی به فلان دلیل نمیتونی بیایی و بعد شب میایی ...

هنوز هم توی دلم بهت میگفتم که : ای شیطون ، « روز تولد » که « شب تولد » نمیشه ! اما اشکال نداره تو بعد شب بیا ...

گرسنه بودم ، اما اشتها نداشتم. دائم به ساعت نگاه میکردم که به 9 شب نزدیک میشد.

نمازم رو خوندم. چند تا تک زنگ زدم. مشغول خوردن شام شدم که اومدی.

ناخودآگاه توجهم به دستات بود که چیزی بنام هدیه دستت هست یا نه ؟

اما نه ؟ انگار دستات خالی بود و همزمان توی دل من هم خالی شد !

 

به خودم گفتم : یادت بندازم یا نه ؟ اما دیگه برای گفتن هم دیر شده بود.

هنوز روزنه امید داشتم : حتماً وقتی برگشتیم خونتون میخوای ...

حتی خودم هم شک کرده بودم ! نکنه امروز تولدم نیست ؟!

تقویم رو نگاه کردم. نه ، درست بود.

رفتیم خونه تون.

هر ثانیه امید من کم رنگ تر می شد ، و ساعت به «صفر نیمه شب» رسید.

دیگه مطمئن شدم که « یادت رفته که امروز ... » (که دیگه شده بود دیروز ! )

به عادت گاهی وقتات دراز کشیدی و خوابت رفت.

و من در حال نقاشی کردن دفتر یادگاری هامون بودم ، اما اینبار « اشکهای نقاشی » واقعی بود ، از چشم من به روی کاغذ ...

 

بیدارت کردم ، یه نگاه به ساعت انداختی ، و یه نگاه به چشمای منتظر من.

اما تو فقط در این فکر بودی که من زودتر برم خونه مون ...

بغضم سنگینم شکست ، قلبم هم همراش !

گفتی : رضا ، مگه بچه ای که گریه میکنی ؟! میدونی چند سالته ؟

همین که پرسیدی « چند سالته » ، سوالت رو به خودت پس دادم : « چند سالمه ؟ »

دوباره گفتی : چند سالته ؟

و من با شدت بیشتر و معنا داری گفتم : « چند سالمه » ؟

گفتی : 26  !!!

گفتم : مطمئنی ؟؟؟

میشد از نگات دید که جا خوردی و متوجه شدی که ...

گفتی : 27  ...

و انگار تو هم باور نکرده بودی که فراموش کردی ، چون گفتی : « فردا میشی 27  !! »

اما شاید سکوت و « آه » من بهت فهمونده باشه که فردا من 27 سال و یک روزه میشم !

دیگه حرفی برای گفتن نمونده بود ، کمی سبک شدم ...

گفتم : برات پیامک گذاشتم (وقتی همه خواب بودند ! ) ... و خداحافظی کردم.

 

 

نمیدونم چطوری رسیدم خونه ، تک زنگ زدم که بگم رسیدم خونه.

SMS زدی که « عزیزم میدونم ازم دلخوری ولی تولدت رو از طرف من اگه قبول کنی تولدت (...) »

سانسورش نکردم ! تا همینجای پیامت اومده بود و بقیه اش شکسته شده بود (مثل قلب من)

حتی با پیامک هم نتونستی در « وقت اضافه » تبریک بگی . ( امان از دست خطوط مخابراتی )

هنوز هم نمیدونم بقیه پیامت چی بوده ... ده دقیقه بعد تماس گرفتی تا مطمئن بشی که خونه هستم.

کاش به جای نگرانی و دلواپسی ، کمی به محبت و عشق می افزودی !

انگار همه چیز دست به دست هم داده بود که ...

نمیدونم چه حکمتیه که اینطوری میشه ؟

 

آخ که چقدر دلم گرفته.

چقدر دلم میخواد یک دل سیر گریه کنم.

دلم میخواد توی بغلت ، نوازشم کنی ، تا تحمل سوز اشکهام راحت تر باشه.

 

از یازده ما پیش تا الان ، تلخی ها و ناراحتی های زیادی پشت سر گذاشتیم که « نمکش » بوده

با هم لحظات عاشقانه و به یاد موندنی ساختیم (هر چند کم)

 اما ،

شاید وقتش باشه که از این دنیا و عشقهاش دل بکنم

شاید « زمان آن رسیده باشه که دلها به یاد خدا خاشع گردند ... »

شاید بهتر باشه آزادت کنم تا پرواز کنی.

اگه برگشتی پیشم ، با هم ادامه بدیم ، وگرنه ...

دانلود "حسرت به دل"   (محسن یگانه)

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 1388/03/07ساعت 12:0  توسط:  Reza & Raze  |