♥♥♥♥♥ بنام یگانه عاشق ♥♥♥♥♥

عشق - مشق عشق - اشعار عاشقانه - ترانه عاشقانه
پرانتر باز ( وبلاگم که باز کردم ، شک کردم مطلب آخر رو خودم نوشته باشم !

این نشون میده که از آخرین باری که به وبلاگ سر زدم چقدر می گذره ... ) پرانتز بسته


حس عجیبیه !

باید خودتون تجربه اش کنید تا بفهمید که چی میگم .

یه صبح معمولی بود.

تعطیل بودم و بیشتر از حد معمول خوابیده بودم.

صدام زدی و اصرار داشتی که بیدار بشم.

نشسته بودم ولی چشمام هنوز خواب بود ،

و تو می گفتی : بیداری یا نه ؟ میخوام یه چیزی نشونت بدم...

شاید از لحن حرفت ، یا حس ششم ، در یک لحظه حدس زدم که میخوای چی بگی !

به زحمت چشمام رو باز کردم ،

یک کاغذ جلوم گرفته بودی

و با لبخند گفتی : مثبته ...

حس خیلی عجیبیه ،

انتظار اضافه شدن یک نفر به جمع خانواده

و آماده شدن برای مسئولیتی به نام "پدر" .....

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 1392/09/21ساعت 21:48  توسط:  Reza & Raze  | 

از اون شبهایی هست که دلم می خواد یک دل سیر بنویسم

ولی به قول شریعتی " ... ارزش هر کس به نگفته های اوست " !

+ خط خطی شده در  سه شنبه 1392/06/19ساعت 0:46  توسط:  Reza & Raze  | 

به انتظار ننشینیم

به انتظار نایستیم

به انتظار ...

به انتظار بدویم


اما ...

دیوار انتظارت بلنده

و پای رفتن ما خسته

و زنجیر دنیا پایمان را بسته


در سال یک روز و شب

و بعضی جمعه ها را بهانه می کنیم

تا یادمان بیاید که باید منتظرت باشیم


اما همه خوب می دانیم که

منتظر بودن مساوی با سالگرد تولد گرفتن

و چراغانی کردن و توزیع شیرینی نیست


این مثل معروف که میگوید

برای اصلاح جامعه ، اول خود را اصلاح کنید

اینجا معنای بیشتری پیدا می کند


به جرات می توان گفت

بیشتر مشکلات فعلی جامعه ما هم همین است

که خود را اصلاح نکرده ایم ، از دیگران انتقاد می کنیم !


سیاسی اش نکنم !

دلم برای نوشتن تنگ شده بود ...

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

+ خط خطی شده در  دوشنبه 1392/04/03ساعت 0:18  توسط:  Reza & Raze  | 

این مطلب

صرفاً اظهار وجود بوده 

و ارزش دیگری ندارد


یادآوری خاطرات گذشته ای که اینجا داشتم مثل قهوه یا کاکائو هست

تلخه اما خوشمزه ! 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 1392/03/30ساعت 2:5  توسط:  Reza & Raze  | 

دیشب خواب دیدم

که در یک مکان خاص

با صدای بلند و سه بار

دعا می کنم و فریاد می زنم

تا خدا بارون بباره

.....

کاش بارون رحمتش خیسم کنه  *

_______________________________________

* ایهام داره !


+ خط خطی شده در  یکشنبه 1391/09/26ساعت 21:22  توسط:  Reza & Raze  | 

(اگه حسش بود شرحش بعداً میاد)

این "بعداً " خیلی طول کشید. الان هم قصد شرح دادنش ندارم. فقط جهت خالی نبودن صفحه و یادگاری موندن از اولین زیارت مشترک ...

از آخرین دیدار 4 سال می گذشت ، بهش قول داده بودم دفعه بعد با شریک زندگی ام به زیارت بیام.

اما قصه نطلبیدن و ... که میتونه شامل پول نداشتن ، وقت نداشتن ، حس نداشتن و البته لیاقت نداشتن. 

بالاخره طلبید.

چند ماه گذشته ، جزئیات زیادی یادم نیست.

طبق معمول سلام اول و آخر دلچسب تر از بقیه اوقات بود

روز اول دلم زودتر از پاهام می رفت ، و روز آخر خودم رفته بودم و دلم جا مانده بود

(الان که یادش می افتم اشک تو چشمم حلقه می زنه - هنوز از احساس تهی نشدم ! )

چه عظمت و شکوهی داره !

عظمت نه از صحن بزرگش و نه از مناره های رفیعش نه از کثرت زوارش

بلکه عظمت از عزتش و از صفایی که به دلهای خسته و زنگ زده میده

در اون شلوغی ، ضربان قلبم رو بهتر حس می کردم 

زبانم خاموش بود و بیشتر دلم حرف می زد

(..... ادامه دارد ؟ )

السلام علیک یا ضامن آهو ... یا علی بن موسی الرضا

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 1391/04/07ساعت 11:40  توسط:  Reza & Raze  | 

چند روزی میگذره

که تو شدی 20

و من شدم 30

... تو میگی: "حواست هست رُند شدیم ؟ "

اینجاست که شاعر میگه : ناگهان چقدر زود دیر می شود ! *


مــرا بـه بـند تـــو  دوران چــرخ  راضـی  کــرد  
ولی چه سود که سر رشته در رضای تو بست  **

الهی ! راضی ام به رضایت ...

___________________________________

* قیصر امین پور

** حافظ

+ خط خطی شده در  سه شنبه 1391/03/09ساعت 22:30  توسط:  Reza & Raze  | 

مهم نیست اگه وبلاگم خواننده ای (جز رهگذران) نداره ! حتی تو هم یادت رفته که چنین جایی هست.
برای دل خودم می نویسم .....

مشق امروز :


مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من می چرخید
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم


(مرحوم حسین پناهی)
+ خط خطی شده در  دوشنبه 1391/03/08ساعت 23:23  توسط:  Reza & Raze  | 

شب عید به دنبال تکمیل سفره "هفت سین" هستیم

و تمام عمر به دنبال "سین" های زندگی ،

سین هایی مثل سعادت و سلامتی و سرور و ...

اما شاید به بعضی سین های مهم توجه نکرده باشیم

سینی مثل "سکوت" که همراه خیلی از لحظات ماست و مقدمه ای برای تفکر .

سر سفره نشسته ایم ، نیم نگاهی به ساعت داریم و احتمالاً قرآن به دست ،

سکوتی مطلق حکم فرما میشه ، میتونید صدای نفس های ماهی را بشنویم

صدای تیک تاک ساعت و قلبمون در هم آمیخته و به این سکوت معنا میده

شاید به سیب ها خیره شده باشیم و از راه دور مزه می کنیم

یا شاید زل زده باشیم به سکه ها و به فکر ...

نگاه از سبزه و سیر و سماق و سمنو و هر چی سین هست برداریم

اگه لازم شد چشمها را ببندیم و بشوییم

شاید بهتر باشه به آینه نگاه کنیم

و "خود" را برانداز کنیم

به کارنامه ی یک سال اخیر بیندیشیم و به پرونده عمر گذشته

و نگاهی بیندازیم به برنامه های آینده

"آینده" فقط چند ده سالی که قرار است اینجا زندگی کنیم نیست ،

آینده شامل میلیاردها سالی که در آخرت "فیها خالدون" خواهیم بود

آنگاه دعای زیبای تحویل سال را زمزمه کنیم

تا خداوند احوال ما را به بهترین حال تبدیل گرداند
در پرانتز : خواندن یک صفحه تصادفی از قرآن با معنی و فال حافظ را توصیه می کنم
پرانتز دوم : اینها تراوش های ذهنم بود نه لزوماً واقعیات بیرونی ...

این چند خط فقط برای تو :

سومین سال نو مشترک را جشن خواهیم گرفت
(اولین سفره مشترک هفت سین)

در آن هنگام سکوت قلبم را خواهم شکست و به تو خواهم گفت :  عیدت مبارک ... دوستت دارم

+ خط خطی شده در  سه شنبه 1391/01/01ساعت 0:0  توسط:  Reza & Raze  | 

از خودم پرسیدم : چرا دیگه مثل سابق مرتب نمی نویسم ؟

یادمه یکی ازم پرسید :  اگه ازدواج کنی وبلاگت تعطیل میشه ؟

من گفتم : نه  - اتفاقاً خط خطی های اصلی ام تازه شروع میشه.

پس چی شده که نمی تونم بنویسم ؟

آیا با کمبود سوِژه مواجه شدم ؟

نه - اتفاقا همین الان چندین سوژه داغ و بحث برانگیز در ذهن دارم ...

چند بار  نداشتن "حوصله + وقت + حس"  رو بهونه کردم 

اما وقتی هم که همه اینها بوده باز ننوشتم.

یادمه وقتی احساساتم غنچه یا گل میکرد (هم عاطفی هم معنوی)

یا برعکس  غم بزرگی روی دلم سنگینی می کرد  در وبلاگم انعکاسش می دادم.

اما حالا چی ؟

یعنی احساس و عاطفه  ام کور شده یا دیگه غم و شادی سراغ من رو نمی گیره ؟


کسی میدونه چرا من نمی تونم مثل چند سال پیش  پیوسته بنویسم ؟

در پرانتز - بالاخره تونستم "به بهونه ننوشتنم" چند خطی بنویسم

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 1390/11/26ساعت 0:0  توسط:  Reza & Raze  | 

همه چی آرومه ...


میدونـــــستی یا نه ؟!

+ خط خطی شده در  جمعه 1390/07/22ساعت 11:38  توسط:  Reza & Raze  | 

وسطای " بالحجه " بودیم ...

به این فکر میکردم که اگه چشم گنهکار ما توان دیدارش نداره ،

اما زبانمون که بسته نیست !

صداش بزن !

سلام بفرست : السلام علیک یا ابا صالح المهدی ، یا امام زمان (عج)

(حداقل از جواب سلام مطمئن باش. گوش سر هم مانند چشم سیاه و آلوده است. اگه هنوز دلت کامل سیاهی نگرفته ، با چشم و گوش دلت ببین و بشنو )

وقتی شنیدی ، بعدش ببینش ، و با او به گفتگو بنشین.

سلام من هم برسون ! التماس دعا.

+ خط خطی شده در  جمعه 1390/06/04ساعت 2:50  توسط:  Reza & Raze  | 

آیا شب قدر را واقعاً قدرش می دانید ؟

اشک میتونه نشانه خوبی باشه :

1- بارش شدید و طوفانی ؟

2- کمی تا قسمتی ابری و بارانی ؟

3- به زور قطره ای جاری میشه ؟

4- مثل کویری خشک و بی آب ؟


اول خودم جواب بدم : جوونتر که بودم شماره 1 و گاهی 2. اما حالا شماره 3 ... ! خدا روزی رو نیاره که بشم 4 .

تا دلتون خیلی سیاهی نگرفته و اشکتون جاری هست قدر لحظات رو بدونید تا مثل من عقده ی نماز شب نشوید (گفته بودم جوونی آرزوی نماز شب داشتم ، اما به این دلیل که هنوز لیاقت ندارم نخوندم. شیطون از این کارها زیاد میکنه ... )

اما حالا که سن به سه دهه نزدیک میشه ، کمی احساس سنگینی میکنم ، به طوری که فقط مظلومیت علی (ع) تونست اشکی رو از من بباره !

خدایا ! رقت قلب و زنده شدن دل عطا کن.
خدایا ! ما از تو فراری هستیم ، تو به ما مشتاق باش و دست ما را بگیر !

"دوستت دارم خدا " *

_________________________________________

* ( این جمله را با تمرکز بگو ، چه احساسی پیدا می کنی ؟ )

+ خط خطی شده در  یکشنبه 1390/05/30ساعت 2:49  توسط:  Reza & Raze  | 

نمیدونم چرا با ترس و تردید وبلاگم باز کردم
شاید برای اینکه خیلی وقته ننوشتم

میلاد مولا علی (ع) و مبعث اومد و هیچی ننوشتم
 29 و 19 ساله شدم و شدی و هیچی ننوشتم 
سالروز "بله" گفتنمون اومد و هیچی ننوشتم
دوباره عاشقت شده بودم و هیچی ننوشتم
چقدر خط خطی توی ذهنمه و هیچی ننوشتم 
.....

اما حالا خوشحالم که به این بهونه چند خطی نوشتم !!!
+ خط خطی شده در  شنبه 1390/04/11ساعت 13:40  توسط:  Reza & Raze  | 

از آخرین باری که عاشقت شدم چند روز میگذره

اما حالا ازت متنفرم !

نمیدونم چند روز باید بگذره که از زیر سایه خودم بیرون بیام و دوباره عاشقت بشم ...

از اون روحیه لطیف و با احساس 2 سال گذشته به آدمی سرد و بی روح تبدیل شدم.

شایدم معنیش اینه که بعد 29 سال دارم مرد میشم !!  

یه چیز سنگین روی دلم سنگینی می کنه

یک بغض گیر کرده که نمی دونم کی بشکنه.  
کاش بشکنه ...

__________________________________________

خط خطی های بالا تاریخ گذشته است !!!

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 1390/03/04ساعت 2:41  توسط:  Reza & Raze 

سریال « اوشین » یادتونه ؟ («سالهای دور از خانه» باید حدود 20 سال یا بیشتر باشید تا یادتون باشه)
میگفت :  « زندگی منشوری است در حرکت دوّار »
مشور چند وجه داره ، اگه در حال چرخش هم باشه که دیگه ...
زندگی همینه ، گاهی زیبا و رنگارنگ ، گاهی زشت و بی رنگ.
نه غم هاش رو زیادی جدی بگیرید ، و نه غرق شادی ها شوید.
هدف را فراموش نکنید ، یادتون نره برای چی در این دنیا هستیم ، راه را گم نکنید ....

درون پرانتز : ساعت صفر (24 نیمه شب) برام خیلی خاص هست. ساعت تنهایی و سکوت ، ساعت تفکر ، ساعتی که معلوم نیست دیروزه یا فردا یا شاید امروز !

+ خط خطی شده در  یکشنبه 1390/02/11ساعت 0:0  توسط:  Reza & Raze  | 

چند روز بعد عید بود.
ناگهان صدای مسیج موبایلم (ببخشید پیامک همراهم) به صدا در اومد.
پیامی بود که سال جدید و اومدن بهار رو تبریک گفته بود.

اما چیز عجیب شماره ی اون بود. با پیش شماره 0912 از تهران ...


اولش با خودم گفتم : من که آشنای تهرانی ندارم. بعد که کمی فکر کردم دیدم این شماره به ذهنم آشناست. حدسم درست بود ..... (سانسور شد)


________________________________________

چند روز بعد : دوباره یک پیامک اشتباهی فرستاد ! ...

________________________________________

چند تا توصیه به همه (بی ربط با موضوع بالاست ، اما به ذهنم اومد) :

اول اینکه سعی کنید تا قبل ازدواج ارتباط غیر متعارف با جنس مخالف نداشته باشید. یا به شدت کنترل شده و با قصد و نیت ازدواج باشه.
دوم اینکه اگر خدایی ناکرده چنین رابطه هایی حتی در حد تلفنی داشته اید ، بعد ازدواج دیگه بطور کل فراموش کنید. در زندگی سختی ها و دعواهای زن و شوهری پیش میاد. اونوقت اگه فقط یکبار بازگشت به گذشته کنید و سراغ یک همدم قدیمی بروید ، دیگه این راه را بازگشتی نیست. (اگه مورد بحث دختر شوهر دار باشه که خیانت صد درصدی همه جانبه به حساب میاد و اگر مرد باشه یک خیانت عاطفی به حساب میاد)

لحظاتی بوده که اونقدر زندگی برام سخت شده که دلم میخواسته دلم رو به یکی (غیر همسرم) گره بزنم یا حداقل درد دلی کنم. کاش در این لحظات یادمون نره که مهربون تر از خود خدا کسی نیست. خوشبختانه هنوز از این لحاظ وفاداری ام حفظ شده.


و اما من و همسرم ، گاهی عاشقش میشم و گاهی نفرت انگیز میشه !
الان جو گیر شدم که اینقدر نوشتم ، وگرنه وقت یا حوصله نیست (یعنی هر دو با هم کم پیدا میشه)
کاش میشد یک خط آنلاین به ذهنم و احساسم وصل بشه که هر وقت خواستم خودش توی وبلاگ ثبت بشه !
اگر باز جو گیر شدم میام و از تجربه ها یا احساساتم در زندگی مشترک می نویسم.
پرانتز باز – اگه غلط املایی یا انشایی دارم ببخشید. فی البداهه نوشتم - پرانتز بسته


+ خط خطی شده در  شنبه 1390/02/03ساعت 20:23  توسط:  Reza & Raze  | 

به ساعت عقربه دار بالای سرم خیره میشم

و محو گذر سریع ثانیه ها میشم

که چه پر شتاب یکی پس از دیگری ما را به انتها نزدیک می کنند

و وقتی یکی از نزدیکان بار سفر می بنده یادم می افته که این چقدر به ما نزدیکه

و به این فکر میکنم که  "مرگ  گاه در سایه نشسته است به ما مینگرد" *

 

هر روزتان نوروز باشد (ما که امسال عید نداشتیم ! )


________________________________________

* سهراب گفته .

+ خط خطی شده در  سه شنبه 1390/01/02ساعت 19:58  توسط:  Reza & Raze  | 

وبلاگ « مشق عشق » به قبرستانی متروکه شبیه شده که کمتر کسی برای فاتحه خوندن سر نمیزنه !

 

چند باری تصمیم گرفتم اینجا رو زنده کنم و رونق بدم ، اما نمیدونم چرا دستم به کیبود نمیرفت تا تراوشهای ذهن و دلم بپاشه روی وبلاگم.

اما « وبلاگ مشق عشق هنوز زنده است » ، مثل خودم ...

 

شاید هم دنبال یک بهونه خیلی بزرگ میگشتم برای نوشتن.

یه بهونه مثل ... مثل شب دهم ، عاشورا.

یه بهونه مثل « علی اصغر » چند ماهه ، که نمی دونم « به کدامین گناه کشته شد ؟ »

اونقدر این جنایت برام غیر قابل هضمه که با خودم میگم : شاید میخواستن امام(ع) رو هدف قرار بدهند ، ناخواسته خورده به طفل شیرخواره !!! 

پرانتز باز .: اینجا رو یه نفس از ته دل کشیدم :. پرانتز بسته

 

_______________________________________

چند ساعت بعد :

وقتی شنیدم که در زمان حاضر و دز میان شهیدان انفجار تروریستی چابهار ، کودکی 7 ماهه است ، دیگر از شقاوت و جهالت 1400 پیش چه انتظاری می توان داشت ؟!

 _______________________________________

 

از وقتی دیدم که شبکه ی آموزش تلویزیون اسم وبلاگم «مشق عشق» رو گذاشته روی برنامه شون ، دلم هوایی شده بود تا دوباره بنویسم.

و با خودم میگم : شاید یک یا چند نفر از روی بخشی از خط خطی هایم تلنگر میخوردند و مشق می نوشتند !

یا شاید بتونم تجربه های این چند سال (بخصوص زندگی مشترک) را در اختیار دیگران قرار بدم.

میخوام دوباره مشق کنم عشق را .....

 

الهی به امید تو و راضی ام به رضایت.

 

مشق امروز :

 

تمام زندگی در حال مشق کردن عشق هستیم.

بیچاره کسی که در این مسیر درجا می زند و نام خود را "عاشق" می نهد

 

در کودکی عاشق یک عروسک یا اسباب بازی بوده اید

در نوجوانی فلان خواننده یا بازیگر سینما را خیلی دوست داشتید

در جوانی به انسان غیرهمجنس متمایل شدید (و بلا نسبت عاشق شدید !)

یا ....

 

چرا ترمز کشیده اید ؟

چرا ایستاده اید و اصرار دارید در همین گام بمانید ؟

چشمها را مانند "سهراب" بشویید

و به مسیر بنگر که چقدر جاده ی عشق بی انتهاست

و آماده شو برای رسیدن به عشقی کامل و برتر ،

برای پیوستن به دریا ...

 

+ خط خطی شده در  جمعه 1389/09/26ساعت 12:48  توسط:  Reza & Raze  | 

از اولین روزی (یعنی شبی) که کنار هم نشستیم

و گفتیم "بله"

۲ سال میگذره

خدایا !  همیشه راضی ام به رضایت .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اواخر مرداد :

الان که یخته دلم گرفته
اگه عادت نکرده بودم به ننوشتن
شاید اینجا رو خط خطی کرده بودم ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اوایل آبان :

خدا میدونه که چقدر دلم میخواد که دستم دوباره به نوشتن باز بشه
شاید کمی متفاوت تر از گذشته .

شاید به زودی...

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 1389/04/10ساعت 20:20  توسط:  Reza & Raze  | 

اولین عید نوروز زندگی مشترک ، کنار سفره ی مشترک ،
در لحظه تحویل سال ،
وقتی پای سفره هفت (یا کمی بیشتر) « سین » مون نشستیم ،
وقتی آینه به ما نگاه میکنه و میخنده ،
وقتی ماهی قرمز در تنگ آب چرخ می زنه و می رقصه ،
وقتی از سبزه بوی زندگی و طراوت به مشام میرسه ،
وقتی سیب سرخ و شیرینی  دهن رو آب میندازه ،
وقتی که چشمها به ساعت خیره میشه تا تیک تاکش رو بهتر بشنوه ،
وقتی ضربان قلب ها با ثانیه ها همراه و هماهنگ میشه ،
وقتی قرآن به دست می گیریم تا به خدا نزدیکتر بشیم ،
دست به دعا بر میداریم ، و از دگرگون کننده قلبها و دیدگان و احوال میخواهیم
تا پیوند دلهایمان را ناگسستنی و همیشگی بدارد ،
و چشمهایمان را روشنایی و بینایی و بصیرت بخشید ،
و روزها و شب هایمان را از عشق و شادمانی و آرامش لبریز کند ،
و احوال و روحیاتمان را به بهترین حال تبدیل گرداند.


آمین.

فالی از حافظ تقدیم به تو که دوستش دارم :

خدا چو صورت ابروی دلـگشای تو بست        گـشاد کار من اَندر کـرشمه های تـو  بـست
مرا و سرو چــمن را به خــاک راه نشاند        زمـانـه تـا قـصب نـرگـس  قـبـای  تـو  بـست
ز کار ما و دل غـنـچـه صـد گـره بـگـشود        نسیم گل چو دل  اندر  پی هوای تـو  بـست
مـرا بـه بـند تـو  دوران چـرخ راضـی کـرد      ولی چه سود که سر رشته در رضای تو بست
چـو نـافـه بر دل مسـکین من گره مفکن       کـه عـهـد بـا سـر زلـف گـره گـشای تـو بست
تو خود وصال دگآر بودی ای نسیم وصال       خـطـا نـگـیـر که دل امـیـد در وفـای تـو  بست
ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت      به خنده گـفت که حافظ برو که پای تـو  بست

+ خط خطی شده در  سه شنبه 1389/01/03ساعت 23:47  توسط:  Reza & Raze  | 

یادمه که ...
تازه عکسهای عروسی چاپ شده بود.
آلبوم عکسهای خودمون را که باز کردیم ،
در همون صفحه اولش ...

 در عکس ، هر دو ایستاده بودیم کنار هم ،
اما در زمینه پشت سرمون چهره یک دختر بسیار زیبا (بصورت پس زمینه و سیاه سفید در نمای بزرگ) دیده می شد.

تا این رو دیدم ، جا خوردم و در دلم برای یک لحظه شاکی شدم ،
و میخواستم بگم که چرا عکاس ، تصویر  بازیگران سینما را انداخته پشت سرمون ...
که یهو به خودم اومدم.
آخه اون دختر خوشکل پشت سرمون هم « تو » بودی !
انگار یادم رفته بود شب عروسی تا چه اندازه زیبا شده بودی.
از خودم خنده ام گرفته بود ، ولی به روی خودم نیاوردم ...   *

 اگه کمی پوستت روشن تر بود و بینی رو هم استثناء کنم ، میگفتم زیباترین دختر هستی ...
کم کم  دارم به این جمله « آنکس که دوستش داریم ، زیباست ، نه برعکس» ایمان میارم.

خیلی وقت بود که یادم رفته بود مزه ی عشق چه شکلیه ...

 _________________________________________________
*  قسمتی بود از خاطرات گذشته که الان خط خطی شد

+ خط خطی شده در  سه شنبه 1388/12/11ساعت 23:4  توسط:  Reza & Raze  | 

میدونم که از هر ده نفر ، یازده نفر اینو باور نمیکنند :
 چیزی به جدایی و ته خط نمونده بود.

حدسم درست بود ،
بیشتر بندگان خدا ظرفیت بخشش رو ندارند ،
و اگر مجانی ببخشی ، دفعه بعد محکمتر ضربه میزنند !
انگار برای نبخشیدن داره دیر میشه !
اگه ایندفعه هم دیوونه بشم و ببخشم ، تاوان و جریمه سنگینی باید بده.

 دانش آموز 13 ساله ازم پرسید :
" آقا ، تا حالا شکست عشقی خوردی ؟ "
سؤالش اتفاقی بود ،
شاید هم دانه ی دل من زیادی پیداست !

خدایا ! مگه من خدایم که اینهمه ببخشم !!!
خدایا ! این چیزی نبود که از تو خواسته بودم ،
با این حال تو را شکر میگویم که ته مونده ایمانم را دارم و از دست ندادم (انشا الله)
خدایا ! راضی ام به رضایت .

 لطفاً اگه این خط خطی های دل پاره پاره ام رو خوندید ،
برای آرامش و خوشبختی ام دعا کنید.

+ خط خطی شده در  سه شنبه 1388/11/06ساعت 20:37  توسط:  Reza & Raze  | 

 نمیدونم با این همه نوسان دوام میارم یا نه !

 یه روز لبریز عشق ، روز دیگه سرشار از تنفر !!

 شرمنده کسانی که مهمون کلبه ی من میشن هستم
قبلاً بهونه کمبود وقت و حوصله می آوردم
الان که هم خودم خرابم و هم وضعیت اتصال اینترنت.
اگه کم پیدا شدم دلایلش اینهاست.

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 1388/10/23ساعت 15:27  توسط:  Reza & Raze 

نمی دونم از کجا شروع کنم ، قصه تلخ سادگیمو
نمی دونم چرا قسمت می کنم ، روزهای خوب زندگیمو
چرا توی اول قصه همه دوستم می دارن
وسط قصه می شه سر به سر من می ذارن
تا بخواد قصه تموم شه ، همه تنهام می ذارن

می تونم مثل همه دو رنگ باشم ، دل نبازم
می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم
تا به یک نیش زبون بترکه و خراب بشه
تا بیان جمعش کنند ، حباب دل سراب بشه
می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی
می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی

می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم
می تونم پشت دلها قایم بشم ، کمین کنم
ولی با این همه حرفها ، باز من هم مثل اونا
یه دروغگو میشم ، همیشه ورد زبونا

 یه نفر پیدا بشه به من بگه چکار کنم
با چه تیری اونی که دوستش دارم شکار کنم
من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره
توی دنیا اصلاً عشق واقعی وجود داره ؟!؟

دانلود قصه تلخ سادگی


 نبودنم دلیل داره
علتش وقت نداشتن یا خرابی اینترنت نیست
این دل منه که خراب شده و اِشغال میزنه
خونه ی عشقمون زلزله زده .....

 کاش خواب بود
هنوز باورم نشده .
کاش کابوس وحشتناکی بود ،
که میشد امید داشت بیدار شد .

 می بخشمت !
در واقع چاره ای جز این ندارم .
تصمیم بگیریم روی ویرانه ی دل
دوباره خونه ی عشقمونو  بنا کنیم .
یک نقطه بذاریم آخر این خط چرکین  
و بگیم « یک ، دو ، سه » و بسم الله
و از اول شروع کنیم.

 احساس می کنم در یک سراشیبی ملایمی هستم
که انتهاش مبهم و ترسناکه .

 تا حالا اینهمه دروغ یکجا ندیده بودم !!

 میگن در جاده ی عشق ، اگه تصادف کردی ولی طرف رو بخشیدی ،
یعنی اینکه بهش مهلت دادی تا دنده عقب بگیره و محکمتر بزنه .
میگن دیوار اعتماد شیشه ای هست ،
اگه بشکنه ، دیگه مثل سابقش نمیشه
میگن ...

 این حرفها به کنار ،
وقتی سبک سنگین کردم ، دیدم بهترین مسیر اینه که ببخشمت ،

چون برای نبخشیدن هیچ وقت دیر نیست !!

 

 شاید این اتفاق مصحلت بوده تا زندگی ام دچار تحوّل بشه
و نقطه عطفی بشه برای تغییر و اصلاح روابط عاشقانه.

 گر چه محبتت (حداقل در ظاهر) بیش از گذشته شده
اما این زخم ، عمیق تر از  اینه که بتونه براش مرهم بشه .
وقتی با محبت صدام می زنی یا می بوسی ،
هر چند به خالص بودنش شک میکنم ،
اما به خودم میگم کاش از اولش هم اینطوری بود ...

 فعلاً دچار افسردگی خفیف هستم
وقتی لحظاتی تنها میشم و به درون خودم فرو می روم
نمی فهمم زمان چطور می گذره
مثل جسمی میشم که روح ازش جدا شده
وقتی به خودم میام ، نفس عمیقی می کشم
و به امید آینده ای بهتر و آخرتی سعادتمندتر از دنیا دوباره نفس میکشم !

.....

 الان که بیش از یک ماه از این خاطره تلخ میگذره ، اوضاع طبیعی و بهتر از گذشته به نظر میرسه
اما گاهی کوچکترین دلسردی یا یادآوری گذشته ، باعث میشه خط ذهن و دلم اِشغال بزنه ...

 الهی ! به تو توکل میکنم و به سویت توسل می جویم و به تو اعتماد دارم .

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 1388/09/26ساعت 20:0  توسط:  Reza & Raze  |