♥♥♥♥♥ بنام یگانه عاشق ♥♥♥♥♥
|
|
|
|
|
همه چی آرومه ... میدونـــــستی یا نه ؟! |
||
|
|
|
|
|
وسطای " بالحجه " بودیم ... به این فکر میکردم که اگه چشم گنهکار ما توان دیدارش نداره ، اما زبانمون که بسته نیست ! صداش بزن ! سلام بفرست : السلام علیک یا ابا صالح المهدی ، یا امام زمان (عج) (حداقل از جواب سلام مطمئن باش. گوش سر هم مانند چشم سیاه و آلوده است. اگه هنوز دلت کامل سیاهی نگرفته ، با چشم و گوش دلت ببین و بشنو ) وقتی شنیدی ، بعدش ببینش ، و با او به گفتگو بنشین. سلام من هم برسون ! التماس دعا. |
||
|
|
|
|
|
آیا شب قدر را واقعاً قدرش می دانید ؟ اشک میتونه نشانه خوبی باشه : 1- بارش شدید و طوفانی ؟ 2- کمی تا قسمتی ابری و بارانی ؟ 3- به زور قطره ای جاری میشه ؟ 4- مثل کویری خشک و بی آب ؟ اول خودم جواب بدم : جوونتر که بودم شماره 1 و گاهی 2. اما حالا شماره 3 ... ! خدا روزی رو نیاره که بشم 4 . تا دلتون خیلی سیاهی نگرفته و اشکتون جاری هست قدر لحظات رو بدونید تا مثل من عقده ی نماز شب نشوید (گفته بودم جوونی آرزوی نماز شب داشتم ، اما به این دلیل که هنوز لیاقت ندارم نخوندم. شیطون از این کارها زیاد میکنه ... ) اما حالا که سن به سه دهه نزدیک میشه ، کمی احساس سنگینی میکنم ، به طوری که فقط مظلومیت علی (ع) تونست اشکی رو از من بباره ! خدایا ! رقت قلب و زنده شدن دل عطا کن. خدایا ! ما از تو فراری هستیم ، تو به ما مشتاق باش و دست ما را بگیر ! "دوستت دارم خدا " * _________________________________________ * ( این جمله را با تمرکز بگو ، چه احساسی پیدا می کنی ؟ ) |
||
|
|
|
|
|
نمیدونم چرا با ترس و تردید وبلاگم باز کردم شاید برای اینکه خیلی وقته ننوشتم میلاد مولا علی (ع) و مبعث اومد و هیچی ننوشتم 29 و 19 ساله شدم و شدی و هیچی ننوشتم سالروز "بله" گفتنمون اومد و هیچی ننوشتم دوباره عاشقت شده بودم و هیچی ننوشتم چقدر خط خطی توی ذهنمه و هیچی ننوشتم ..... اما حالا خوشحالم که به این بهونه چند خطی نوشتم !!! |
||
|
|
|
|
|
از آخرین باری که عاشقت شدم چند روز میگذره اما حالا ازت متنفرم ! نمیدونم چند روز باید بگذره که از زیر سایه خودم بیرون بیام و دوباره عاشقت بشم ... از اون روحیه لطیف و با احساس 2 سال گذشته به آدمی سرد و بی روح تبدیل شدم. شایدم معنیش اینه که بعد 29 سال دارم مرد میشم !! یه چیز سنگین روی دلم سنگینی می کنه __________________________________________ خط خطی های بالا تاریخ گذشته است !!! |
||
|
+
خط خطی شده در چهارشنبه 1390/03/04ساعت 2:41 توسط: Reza & Raze
|
||
|
|
|
|
|
سریال « اوشین » یادتونه ؟ («سالهای دور از خانه» باید حدود 20 سال یا بیشتر باشید تا یادتون باشه) میگفت : « زندگی منشوری است در حرکت دوّار » مشور چند وجه داره ، اگه در حال چرخش هم باشه که دیگه ... زندگی همینه ، گاهی زیبا و رنگارنگ ، گاهی زشت و بی رنگ. نه غم هاش رو زیادی جدی بگیرید ، و نه غرق شادی ها شوید. هدف را فراموش نکنید ، یادتون نره برای چی در این دنیا هستیم ، راه را گم نکنید ....
درون پرانتز : ساعت صفر (24 نیمه شب) برام خیلی خاص هست. ساعت تنهایی و سکوت ، ساعت تفکر ، ساعتی که معلوم نیست دیروزه یا فردا یا شاید امروز ! |
||
|
|
|
|
|
چند روز بعد عید بود. ناگهان صدای مسیج موبایلم (ببخشید پیامک همراهم) به صدا در اومد. پیامی بود که سال جدید و اومدن بهار رو تبریک گفته بود. اما چیز عجیب شماره ی اون بود. با پیش شماره 0912 از تهران ... جزئیات گذشته رو تکرار نمیکنم ، من با نام « ستاره » می شناختمش .... چند دقیقه بعد به همسرم گفتم ، و اجازه گرفتم که جوابش بدهم. خیلی فکر کردم که چی بنویسم. آخه خیلی برام عجیب بود که بعد چند سال یهو پیامک می فرسته و اصلاً شماره ی جدید من رو از کجا آورده ؟ برای همین پیامک زدم و پس از تبریک متقابل سال جدید این مفهوم رو ارسال کردم که من متأهل هستم و به دلیل تفاوت فرهنگها و شخصیت ها ، درست نیست که پیامی رد و بدل بشه ! اما انگار ناراحت شده بود ، چون بعدش سعی کرد بگه من رو نمی شناسه و اشتباه گرفته . یا اینطور وانمود کنه که من او رو با کس دیگه ای اشتباه گرفتم. (مطئنم خودش بوده ، هم شماره ی موبایلش و هم از متن پیامش) اگه این نوشته ها رو خوندی ، بدون که قصد ناراحت کردن نداشتم و اگه حرفی داشتی اینجا برام بنویس ، اما خیلی غافلگیر شده بودم ! ________________________________________ چند روز بعد : دوباره یک پیامک اشتباهی فرستاد ! ... با اینکه غیر مستقیم راهنمایی اش کردم که من رو بشناسه ، اما باز یادش نیومد. یعنی واقعاً یادش نمیاد (و به قول خودش شماره من رو به اسم کس دیگه ذخیره کرده) یا ..... ________________________________________ چند تا توصیه به همه (بی ربط با موضوع بالاست ، اما به ذهنم اومد) :اول اینکه سعی کنید تا قبل ازدواج ارتباط غیر متعارف با جنس مخالف نداشته باشید. یا به شدت کنترل شده و با قصد و نیت ازدواج باشه. دوم اینکه اگر خدایی ناکرده چنین رابطه هایی حتی در حد تلفنی داشته اید ، بعد ازدواج دیگه بطور کل فراموش کنید. در زندگی سختی ها و دعواهای زن و شوهری پیش میاد. اونوقت اگه فقط یکبار بازگشت به گذشته کنید و سراغ یک همدم قدیمی بروید ، دیگه این راه را بازگشتی نیست. (اگه مورد بحث دختر شوهر دار باشه که خیانت صد درصدی همه جانبه به حساب میاد و اگر مرد باشه یک خیانت عاطفی به حساب میاد) لحظاتی بوده که اونقدر زندگی برام سخت شده که دلم میخواسته دلم رو به یکی (غیر همسرم) گره بزنم یا حداقل درد دلی کنم. کاش در این لحظات یادمون نره که مهربون تر از خود خدا کسی نیست. خوشبختانه هنوز از این لحاظ وفاداری ام حفظ شده. الان جو گیر شدم که اینقدر نوشتم ، وگرنه وقت یا حوصله نیست (یعنی هر دو با هم کم پیدا میشه) کاش میشد یک خط آنلاین به ذهنم و احساسم وصل بشه که هر وقت خواستم خودش توی وبلاگ ثبت بشه ! اگر باز جو گیر شدم میام و از تجربه ها یا احساساتم در زندگی مشترک می نویسم. پرانتز باز – اگه غلط املایی یا انشایی دارم ببخشید. فی البداهه نوشتم - پرانتز بسته |
||
|
|
|
|
|
به ساعت عقربه دار بالای سرم خیره میشم
و محو گذر سریع ثانیه ها میشم که چه پر شتاب یکی پس از دیگری ما را به انتها نزدیک می کنند و وقتی یکی از نزدیکان بار سفر می بنده یادم می افته که این چقدر به ما نزدیکه و به این فکر میکنم که "مرگ گاه در سایه نشسته است به ما مینگرد" *
هر روزتان نوروز باشد (ما که امسال عید نداشتیم ! ) ________________________________________ * سهراب گفته . |
||
|
|
|
|
|
وبلاگ « مشق عشق » به قبرستانی متروکه شبیه شده که کمتر کسی برای فاتحه خوندن سر نمیزنه ! چند باری تصمیم گرفتم اینجا رو زنده کنم و رونق بدم ، اما نمیدونم چرا دستم به کیبود نمیرفت تا تراوشهای ذهن و دلم بپاشه روی وبلاگم. اما « وبلاگ مشق عشق هنوز زنده است » ، مثل خودم ... شاید هم دنبال یک بهونه خیلی بزرگ میگشتم برای نوشتن. یه بهونه مثل ... مثل شب دهم ، عاشورا. یه بهونه مثل « علی اصغر » چند ماهه ، که نمی دونم « به کدامین گناه کشته شد ؟ » اونقدر این جنایت برام غیر قابل هضمه که با خودم میگم : شاید میخواستن امام(ع) رو هدف قرار بدهند ، ناخواسته خورده به طفل شیرخواره !!! پرانتز باز .: اینجا رو یه نفس از ته دل کشیدم :. پرانتز بسته
_______________________________________ چند ساعت بعد : وقتی شنیدم که در زمان حاضر و دز میان شهیدان انفجار تروریستی چابهار ، کودکی 7 ماهه است ، دیگر از شقاوت و جهالت 1400 پیش چه انتظاری می توان داشت ؟! از وقتی دیدم که شبکه ی آموزش تلویزیون اسم وبلاگم «مشق عشق» رو گذاشته روی برنامه شون ، دلم هوایی شده بود تا دوباره بنویسم. و با خودم میگم : شاید یک یا چند نفر از روی بخشی از خط خطی هایم تلنگر میخوردند و مشق می نوشتند ! یا شاید بتونم تجربه های این چند سال (بخصوص زندگی مشترک) را در اختیار دیگران قرار بدم. میخوام دوباره مشق کنم عشق را ..... الهی به امید تو و راضی ام به رضایت. تمام زندگی در حال مشق کردن عشق هستیم. بیچاره کسی که در این مسیر درجا می زند و نام خود را "عاشق" می نهد در کودکی عاشق یک عروسک یا اسباب بازی بوده اید در نوجوانی فلان خواننده یا بازیگر سینما را خیلی دوست داشتید در جوانی به انسان غیرهمجنس متمایل شدید (و بلا نسبت عاشق شدید !) یا .... چرا ترمز کشیده اید ؟ چرا ایستاده اید و اصرار دارید در همین گام بمانید ؟ چشمها را مانند "سهراب" بشویید و به مسیر بنگر که چقدر جاده ی عشق بی انتهاست و آماده شو برای رسیدن به عشقی کامل و برتر ، برای پیوستن به دریا ... |
||
|
|
|
|
|
از اولین روزی (یعنی شبی) که کنار هم نشستیم
و گفتیم "بله" ۲ سال میگذره خدایا ! همیشه راضی ام به رضایت . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اواخر مرداد : الان که یخته دلم گرفته ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اوایل آبان : خدا میدونه که چقدر دلم میخواد که دستم دوباره به نوشتن باز بشه شاید به زودی...
|
||
|
|
|
|
|
اولین عید نوروز زندگی مشترک ، کنار سفره ی مشترک ،
|
||
|
|
|
|
|
یادمه که ... در عکس ، هر دو ایستاده بودیم کنار هم ، تا این رو دیدم ، جا خوردم و در دلم برای یک لحظه شاکی شدم ، اگه کمی پوستت روشن تر بود و بینی رو هم استثناء کنم ، میگفتم زیباترین دختر هستی ... خیلی وقت بود که یادم رفته بود مزه ی عشق چه شکلیه ... _________________________________________________ |
||
|
|
|
|
|
میدونم که از هر ده نفر ، یازده نفر اینو باور نمیکنند : حدسم درست بود ، دانش آموز 13 ساله ازم پرسید : خدایا ! مگه من خدایم که اینهمه ببخشم !!! لطفاً اگه این خط خطی های دل پاره پاره ام رو خوندید ، |
||
|
|
|
|
|
نمیدونم با این همه نوسان دوام میارم یا نه ! یه روز لبریز عشق ، روز دیگه سرشار از تنفر !! شرمنده کسانی که مهمون کلبه ی من میشن هستم |
||
|
+
خط خطی شده در چهارشنبه 1388/10/23ساعت 15:27 توسط: Reza & Raze
|
||
|
|
|
|
|
نمی دونم از کجا شروع کنم ، قصه تلخ سادگیمو می تونم مثل همه دو رنگ باشم ، دل نبازم می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم یه نفر پیدا بشه به من بگه چکار کنم دانلود قصه تلخ سادگی
نبودنم دلیل داره کاش خواب بود می بخشمت ! احساس می کنم در یک سراشیبی ملایمی هستم تا حالا اینهمه دروغ یکجا ندیده بودم !! میگن در جاده ی عشق ، اگه تصادف کردی ولی طرف رو بخشیدی ، این حرفها به کنار ،
شاید این اتفاق مصحلت بوده تا زندگی ام دچار تحوّل بشه گر چه محبتت (حداقل در ظاهر) بیش از گذشته شده فعلاً دچار افسردگی خفیف هستم ..... الان که بیش از یک ماه از این خاطره تلخ میگذره ، اوضاع طبیعی و بهتر از گذشته به نظر میرسه الهی ! به تو توکل میکنم و به سویت توسل می جویم و به تو اعتماد دارم . |
||
|
|
|
|
|
یادمه که ... چند روز اول مشکل داشتم. اوایل برام سخت بود فوری تشخیص بدم ، برای همین با احتیاط رفتار میکردم. البته نحوه رفتار تو (لبخندی خاص ، سلام گرم و نگاهی مستقیم ... ) و مهمتر از همه یک حس و سیگنال خاص که از من به سویت جریان داشت و انعکاسش بهم کمک میکرد زود تشخیص بدم که خودتی. چند هفته که گذشت (به جز اندک مواردی که گیج می زدم) دیگه مشکلی نبود. در اینطور موارد فقط کسانی میتونند تشخیص فوری و دقیق بدهند که با اون شخص رفت و آمد دائم داشته و با رفتار و شخصیتش آگاهی داشته باشند (وگرنه در نظر گرفتن خال روی صورت و ... فایده ای نداره) و شناخت سطحی کافی نیست. (دلیل این حرف اینکه هنوز برخی اقوام و آشنایان شما دو تا رو از هم تشخیص نمیدن ! ) یه چیزی که تا الان بهت نگفتم :
یادم نمیره اون وقتها ، حتی قبل از آشنایی مون ، آخر کلامم رو با این جمله تموم میکردم : ... « خدایا ، راضی ام به رضایت ! » خدایا ! راضی ام از انتخابی که برام کردی. راضی ! بیشتر از این باید تلاش کنیم ، هر دو ، |
||
|
|
|
|
|
دو اتفاق مهم در زندگی ام افتاده
یکی خوب اولی در مورد شغل هست. دومی در مورد ... (ادامه دارد) ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
اولین باری که این ترانه رو شنیدم ، من بی تو هیچم ، تو باورم نکن ، خیسم ز گریه ، تنهاترم نکن
ناخودآگاه معشوقی بنام « الله » به ذهنم اومد میخواستم این ترانه رو در ایام ماه رمضان هدیه کنم به تشنگان محبّت یار ، اما وقت نشد. دانلود خاکسترم نکن |
||
|
|
|
|
|
قبل از آشنایی و عقد ، طبق همین خیالات بود که تو رو تنها خواننده ی (واقعی) وبلاگم می دونستم " راضی " ! برای همین از اینکه باعث شدم وبلاگم به جز رهگذران و یا اندک دوستان ، خواننده ی دیگه ای نداشته باشه ، ناراحتم. باز هم حرف همیشگی : آیا هنوز خوانندگانی هست ؟
|
||
|
|
|
|
|
خودم رو زدم به بیخیالی ، و توکل کردم به خدا ، ... و حالا که تب و تاب روز و شبهای ابتدایی زندگی پشت سر گذاشتیم ، یک جمله ، همه ی حرفهای الانم : ______________________________________ |
||
|
|
|
|
|
فقط چند روز مونده به جشن عروسی ، و دوباره این اختلافات احمقانه سر باز کرده . ایندفعه بد جوری دلم گرفته ، خدا کنه خیلی زود دلم با دلت آشتی کنه ، و احتمالاً آشتی اش خیلی شیرین بشه. (فعلاً که احساس دل مُردگی و افسردگی می کنم) دیشب تا 4 صبح بیدار بودم ! بعد از رفتن از پیش تو ، غمی بزرگ روی دلم سنگینی کرد چاره ای ندیدم جز پناه بردم به همدم همیشگی تنهایی ام ترسم از این بود که به درگاهش راهم نده ، اما هنوز درد دلهامو بهش نگفته بودم که احساس کردم منتظرم بوده حتی میگفتم : خدایا ، اگه این غم توی دلم باعث میشه به تو نزدیک بشم ، شکرت ! به یاد گذشته نیت کردم و قرآن رو باز کردم ، قربونش برم که هنوز هم (با وجود رو سیاهی ام) دقیق و واضح جوابم رو میده (سوره نساء آیات 27 تا 37) کمی آروم شدم. (به این دلیل که وجود مهربون و همیشه حاضرش رو حس کردم) چشمام از گریه سنگین شده بود. گوشهام رو با صدای دلنواز دعای کمیل نوازش دادم. قرآن رو توی بغلم گرفته بودم ، و بعدش کنار خودم گذاشتم. نمی دونم دقیقاً کی خوابم گرفت... فعلاً همین. الان وقت زیاد آوردم که دارم می نویسم. شاید دیگه تا مدتی وقت نوشتن نداشته باشم. اینها رو نوشتم که خاطره ای باشه از چنین روزها و شب هایی. روز و شبهایی که برای هر جفت آدمی از خاطره انگیزترین لحظه های زندگیشونه. خاطره هایی هم تلخ و هم شیرین ... وقتی پُست بعدی رو خط خطی میکنم ، احتمالاً کت و شلوار دامادی پوشیدم.
|
||
|
|
|
|
|
چه زود گذشت باورم نمیشه یکسال گذشته باشه از روزی (یعنی شبی) که «بله» گفتیم و پیوند ما بسته شد اما
در حاشیه : |
||
|
|
|
|
|
درج این مطالب در اینجا ناخواسته بوده در هر صورت اون مطالب (که در مورد ویژگی های و صفات طرفداران کاندیدهای انتخابات بود) حذف کردم. اگه کسی خواست دوباره اونا رو بخونه براش ارسال میکنم. چند نکته : ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
این اولین باری هست که "راض" کنارم نشسته و وبلاگ رو خط خطی می کنم. پیش از این هر وقت کدورتی پیش می اومد و بعدش آشتی می کردیم اینبار از شیرینی زیاد بعد آشتی معلوم میشه که تا چه حد ناراحت شده بودم. دوستم داری (دو خط خطی آخر از "راض" هست)
|
||
|
|
|
|
|
باورش برام سخته دیگه داره برام عقده میشه چرا ؟؟؟ چرا یادت رفت ؟ از روز تولد تو دو هفته هم نگذشته ، حالا چی میشه که تولد من رو فراموش میکنی؟ مگه این تو نبودی که چند روز پیش گفتی : « چی میخوای برات هدیه بگیرم ؟» توقع هدیه نداشتم ، تنها انتظار من شنیدن « تولدت مبارک » بود ، بعلاوه احتمالاً بوسه ای عاشقانه ! به خودم میگفتم اگه امسال تولد خودم فراموش کنم ، یکی هست که مطمئنم فراموش نمیکنه و به یادمه . برام مهم بود ، یه بهونه بود ، یه نشونه ، بهونه ی محبت ، و نشانه دوست داشتن. دیروز صبح بهت سر زدم ، و در دل از خودم می پرسیدم : « یادته امروز تولدمه ؟ » و به خودم جواب میدادم : مگه میشه یادت بره ... عصر خونتون بودم ، رفتی کلاس کاراته. به خودم گفتم : حتماً میخوای بذاری برای شب ، فکر کردم شاید نمیخوای صرفاً گفتن تولد باشه و میخوای هدیه بدی ولی موقعیتش نیست ... رفتم خونه ، و منتظر ... تماس گرفتی و گفتی به فلان دلیل نمیتونی بیایی و بعد شب میایی ... هنوز هم توی دلم بهت میگفتم که : ای شیطون ، « روز تولد » که « شب تولد » نمیشه ! اما اشکال نداره تو بعد شب بیا ... گرسنه بودم ، اما اشتها نداشتم. دائم به ساعت نگاه میکردم که به 9 شب نزدیک میشد. نمازم رو خوندم. چند تا تک زنگ زدم. مشغول خوردن شام شدم که اومدی. ناخودآگاه توجهم به دستات بود که چیزی بنام هدیه دستت هست یا نه ؟ اما نه ؟ انگار دستات خالی بود و همزمان توی دل من هم خالی شد ! به خودم گفتم : یادت بندازم یا نه ؟ اما دیگه برای گفتن هم دیر شده بود. هنوز روزنه امید داشتم : حتماً وقتی برگشتیم خونتون میخوای ... حتی خودم هم شک کرده بودم ! نکنه امروز تولدم نیست ؟! تقویم رو نگاه کردم. نه ، درست بود. رفتیم خونه تون. هر ثانیه امید من کم رنگ تر می شد ، و ساعت به «صفر نیمه شب» رسید. دیگه مطمئن شدم که « یادت رفته که امروز ... » (که دیگه شده بود دیروز ! ) به عادت گاهی وقتات دراز کشیدی و خوابت رفت. و من در حال نقاشی کردن دفتر یادگاری هامون بودم ، اما اینبار « اشکهای نقاشی » واقعی بود ، از چشم من به روی کاغذ ... بیدارت کردم ، یه نگاه به ساعت انداختی ، و یه نگاه به چشمای منتظر من. اما تو فقط در این فکر بودی که من زودتر برم خونه مون ... بغضم سنگینم شکست ، قلبم هم همراش ! گفتی : رضا ، مگه بچه ای که گریه میکنی ؟! میدونی چند سالته ؟ همین که پرسیدی « چند سالته » ، سوالت رو به خودت پس دادم : « چند سالمه ؟ » دوباره گفتی : چند سالته ؟ و من با شدت بیشتر و معنا داری گفتم : « چند سالمه » ؟ گفتی : 26 !!! گفتم : مطمئنی ؟؟؟ میشد از نگات دید که جا خوردی و متوجه شدی که ... گفتی : 27 ... و انگار تو هم باور نکرده بودی که فراموش کردی ، چون گفتی : « فردا میشی 27 !! » اما شاید سکوت و « آه » من بهت فهمونده باشه که فردا من 27 سال و یک روزه میشم ! دیگه حرفی برای گفتن نمونده بود ، کمی سبک شدم ... گفتم : برات پیامک گذاشتم (وقتی همه خواب بودند ! ) ... و خداحافظی کردم.
نمیدونم چطوری رسیدم خونه ، تک زنگ زدم که بگم رسیدم خونه. SMS زدی که « عزیزم میدونم ازم دلخوری ولی تولدت رو از طرف من اگه قبول کنی تولدت (...) » سانسورش نکردم ! تا همینجای پیامت اومده بود و بقیه اش شکسته شده بود (مثل قلب من) حتی با پیامک هم نتونستی در « وقت اضافه » تبریک بگی . ( امان از دست خطوط مخابراتی ) هنوز هم نمیدونم بقیه پیامت چی بوده ... ده دقیقه بعد تماس گرفتی تا مطمئن بشی که خونه هستم. کاش به جای نگرانی و دلواپسی ، کمی به محبت و عشق می افزودی ! انگار همه چیز دست به دست هم داده بود که ... نمیدونم چه حکمتیه که اینطوری میشه ؟ آخ که چقدر دلم گرفته. چقدر دلم میخواد یک دل سیر گریه کنم. دلم میخواد توی بغلت ، نوازشم کنی ، تا تحمل سوز اشکهام راحت تر باشه. از یازده ما پیش تا الان ، تلخی ها و ناراحتی های زیادی پشت سر گذاشتیم که « نمکش » بوده با هم لحظات عاشقانه و به یاد موندنی ساختیم (هر چند کم) اما ، شاید وقتش باشه که از این دنیا و عشقهاش دل بکنم شاید « زمان آن رسیده باشه که دلها به یاد خدا خاشع گردند ... » شاید بهتر باشه آزادت کنم تا پرواز کنی. اگه برگشتی پیشم ، با هم ادامه بدیم ، وگرنه ... دانلود "حسرت به دل" (محسن یگانه) |
||